عاطفه هاشمی دختری نوجوانی بود که شاگرد صنف هشتم مکتب آصف مایل در دشت  برچی کابل بود. او صبحگاه به مکتب رفت تا اولین امتحان سالانۀ خود را بدهد، شب سختی بود، در میان هیاهوی مظاهر کننده برای رهایی قوماندان علیپور از چنگ حکومت تا پاسی از شب را درس خواند، او نمی دانست که فردا این هیاهو و مظاهره و آرایش جنگی پولیس برایش دردسر ساز شود. عاطفه با دنیایی از امید و آروز به مکتب رفت، سرک ها خالی از موتر، جوانان برچی به تدریج وارد خیابانها می شدند تا از قوماندان مورد علاقه شان که در بند حکومت بود برای روز دوم حمایت کنند، عاطفه امتحان را داد و در میان هراس و وحشت و بارانی از مرمی و آتش به سوی خانه اش می دوید، عاطفه دستان دوستش که او نیز دختر نوجوانی از لیسه آصف مایل بود محکم گرفته تا خود را به خانه  برساند، خانه ای که مادرش سخت انتظارش را می کشید. رویارویی معترضان و پولیس کاملا مشخص میشد، تفنگ ها نشانه رفت، صدای مرمی ها بیشتر شد، فریادها بالا رفت، او همچنان می دوید، ناگهان سوزش مرمی را بر قلبش احساس کرد، افتاد، آرام و بیصدا نقش بر زمین شد، آسمان تیره و تار گردید و خون گرمی از وجودش فواران کرد. او آخرین نفس هایش را می کشید، عاطفه در میان همهمه ها و فریاد ها و رگبار مرمی ها جان داد. عاطفه به شهادت رسید و عواطف بسیاری از مردم را برانگیخت.