تاوان سختی پس دادم برای زندگی بهتر

115

چشم که باز کردم خودم را در ایران  یافتم ؛اونجا به دنیا امدم کلان شدم  درس خواندم ؛و  ازدواج کردم .

 درایران   با اینکه می شنیدم که  افغان هستم  اما خودم  راجدا از مردم ایران نمیدانستم  و با حرفها ؛ نیش و  کنایه هایشان هم عادت کرده بودم .

مردم ایران خوب نجیب بودن  سالها  با آنها  بودم  در کشورشان زندگی کردم  و نان نمک شده بودیم .

 اما متاسفانه زندگی  در ایران روز به روز  برای ما  افغانها  سخت تر  میشد ؛بچه هایم هم  بزرگ  شده بودن  و باید  مکتب میرفتند ؛  اما شرایط برای مهاجرین  هر روز  دشوارتر  میشد و مکاتب هم به آسانی  بچه های مهاجر  را ثبت نام نمیکردند .

تصمیم به مهاجرت گرفتیم برای زندگی بهتر؛ و من چه  بی خبر از  سر نوشت شوم خودم بودم .

تمام خاطرات کودکی  اقوام و بستگانم  را در ایران ماندم و خودم همراه شوهر و دو پسر و یک دخترم  روان ترکیه شدیم .

قاچاقبری که ما را همراهی  می کرد  اشنا بود و اعتماد داشتیم که ما را در  راه پر خطر نمیبرد.

و ما با اعتماد  سفر را اغا کردیم؛ قول داده بود که اصلا پیاده  روی ندارید .  تایک قسمتی  از راه را با موتر رفتیم  تا  اینکه به مرز ترکیه رسیدم؛ اصل سفر ما  از  آنجا اغاز شد.

باید  پای پیاده میرفتیم زیرا  مرزبانها نباید متوجه ما میشد؛ فهمیدم  که قاچبر دیگر کاری از دستش نمیامد و همه حرفهای که گفته بود فقط برای جلب رضایت ما بود.

روزها را در جنگل میگذراندیم بدون اینکه صدای از ما بیرون شود در بعضی از موارد جلو دهان بچه ها میگرفتیم که مبادا  سرفه کند .و شبها باید از کوهها  عبور میکردیم خیلی ها که با ما  هم سفر بودن از پا ماند و ما به ناچار از کنارش میگذشتیم  فقط تلاش مان این بود که خودمان زنده بمانیم .ترسم  از این بود  ازدره پرت نشویم و یا خوراک حیوانات  درنده ……

وحشناک بود  دیگه رمقی برای   راه  رفتن نداشتم  اشک امانم نمیداد و هر لحظه خدا را صدا میزدم  حداقل فرزندانم  را نجات  بدهد .

به شوهرم التماس میکردم  که همراه بچه ها برود و مرا رها کند.

ما به زندگی فکر نمیکردیم و هر لحظه مرگ را جلو چشمانمان میدیدم زنده ماندن  و سالم رسیدن  به ترکیه خیلی سخت بود با دعا دوستان  بود و یا گریه های مادرم و توجه خدا ما به  سلامت  به ترکیه  رسیدیم .

به وسیله موترهای  بابری  به طرف استانبول حرکت کردیم در راه خطر این بود که  پولیس ما را  پیدا کند وبرگشت  بزند ؛تمام تلاشهایمان  بی ثمر می شد.

شانس اوردیم که  وارد استانبول  شدیم و از آنجا به یک شهرکه نزدیک  دریا بود رفتیم در  آنجا ساکن شدیم  تا توسط قایق  به یونان برویم دوشب  را آنجا با نان خشک سپری کردیم  تا قاچاقبران  ما  را  با قایق انتفال  دهد .حس بدی بود انسان بودن  فراموشم شده بود احساس میکردم  خیلی  به من و انسانیتم توهین میشود اما چاره ای نداشتیم مجبور بودیم  تحمل کنیم ؛

تا زنده بمانم ؛بعد از گذشتن  سه  شب قایق بادی  اماده بود که ما را آنطرف مرز برساند  وحشت  در تمام وجودم رخنه  کرد بود؛ حدود 25 نفر در یک قایق بادی جا کرده بودند ؛  طوفان  شدید  میامد  و این قایق پر از مسافر بود؛ باران شروع به  بارید کرد  قایق  پر ازآب شده بود وحشناک بود وما  همگی  مرگ را لمس میکردیم؛

در بین راه بنزین  قایق  تمام شد و ما در بین  آبها  ماندیم ؛ انگار در مهاجرت انسانیت مرده است  و کسی به فکر مردمان در بین آب گیر مانده است نمیباشد  به پلیس ترکیه و پلیس  یونان  تماس گرفتیم هیچ  کدام به کمک ما نیامدند ؛امید ما  کاملا نامید  شده بود .

تا اینکه  یک کشتی  فریادهای ما را  شنید  و به کمک ما  امد.

به هر زحمتی بود خودمان را به  یونان  رساندیم خانه ای اجاره کردم  ویک مدتی  را انجا ماندم یونانیها مردمان متعصبی هستند و زندگی در آنجا خیلی سخت بود.  هزنیه  رفتن از  یونان  را از اقوام  کمک خواستم  و  به  طرف آلمان حرکت کردیم .

راه بلدی را یافتیم  و راهی سفر دوباره شدیم راه طولانی بود و من انگار فراموش کرده بودم که دخترم جوان است و باید مراقبش باشم که مبادا به  او تجاوز شود.فقط به فکر زنده ماندن  اولادهایم فکر میکردم به چه قیمتی  نمیدانستم.

در آلمان که رسیدم حالت روانی  دخترم را  خوب ندیدم  تازه متوجه  او  که خیلی وقت است  از لحاط روحی مرده است . دلیلش  را از او سوال کردم . و چه  داستان دردناکی داشت  دخترم  و در دل پنهان کرده بود.

خدایا به قیمت  نابودی زندگی دخترم سفر کرده بودم ؛ در بین راه آلمان قاچاقبر به  قیمت زنده ماندن خانواده اش به او تجاوز کرده بود و من بی خبر …..

دخترم هیچ حال خوشی ندارد و در شفا خانه روانی سالهاست که زندگی میکند.

و من چه تاوان سختی دادم برای زندگی بهتر و ارامتر ……

شفیقه محسنی