تذکره

556
سپوژمی زرياب

جهان به پنج متر مربع تقليل يافته بود. روشنايي و نور جهان در يک درز دروازه متراکم شده بود. شب و روز با روشنايي چراغ نيلي همرنگ شده بود. دو رخت خواب پيچيده شده، يک صندلي، يک اشتوب، يک بوتل تيل خاک و اشياي خرد و ريزه ديگر اينجا و آنجا هستي آن جهان را می ساختند. تعفن غير قابل تحمل بشری که نتواند از چهار ديوار کوچک و بسته يي خارج شود و همه نياز هايش را در همان چهار ديوار کوچك و بسته رفع نمايد، آن جهان را اشغال کرده بود.

آواز خفه پا هايی که در برف گور می رفتند بلند شد. کليدي در قفل در چرخيد. در باز شد. بوی برف و سردی که انگار پشت در از ساعتها کمين کرده بود، به درون دويد.

آواز پر از زير و بم و تازه بالغي از پته صندلي بلند شد:

ـ آمدی ننه؟

ـ هان پدر جان آمدم.

فضای جهان تغيير کرد. شاد شد، انگار در کلمه “پدر جان” همه نوازشهاي جهان متراکم شده بود و ذرات اين نوازش ها در يک آن در همه گوشه و کنار فضای آن جهان تاريک و متعفن خزيدند و به رقص در آمدند.

زن موزه های رابری آبی رنگ و پر برفش را کشيد و در کنار ديوار گذاشت. چادر نماز خال خالی خاکستری رنگش را تکاند و بر ميخی آويزان کرد. موها و چادرش هم رنگ بودند. يکباره شتابان سوی ديگ و اشتوب دويد. انگار خودش خطايی مرتکب شده باشد، پرسيد : چيزی نخوردی پدر جان؟

آواز پر از زير و بم و تازه بالغی از پته صندلی بلند شد: چيزی دلم نشد.

شکوه آميز گفت: يک چيزی می خوردی پدر جان.

و سوی لگن بزرگی که پای ديوار گذاشته شده بود، دويد، بی آنکه به لگن ببيند، آنرا برداشت، دويده از اتاق بيرون شد.

يک سال و سه ماه و هشت روز می شد که بيني ننه به اين تعفن عادت کرده بود و اين کار هر روزش بود.

وقتی به اتاق بازگشت باز شکوه آميز گفت: يک چيزی می خوردی پدر جان.

ننه وقتی پسرش را ناز می داد او را پدر جان می ناميد . ننه هميشه پسرش را ناز می داد. ننه هميشه پسرش را پدر جان می ناميد.

باز کلمات پدر جان به ذرات لايتناهي محبت آميزی مبدل شدند و در کنج و کنار آن جهان شناور شدند و بوی خاک و سبزه ده را به بيني پدر جان آوردند و او را از آن جهانی که به پنج متر مربع تقليل يافته بود، بيرون راندند و به تاخت و تاز روي خر خاکستری رنگش که هر وقت پشتش می نشست گرمای شکم نرمش را در بندهای پاهايش احساس می کرد، وادار ساختند. پدر جان بی اختيار بندهاي پاهايش را لمس کرد خشک و لاغر بودند. بعد خر خاکستری رنگش را ديد که در يک آن به پارچه های متعدد و خون آلود مبدل شده است و ديد که هر پارچه آن می جنبد و آن پارچه های جدا از هم گوشت برای زنده ماندن تلاش می کنند. دلش بد شد و همان حالتی بهش دست داد که هر باری که به ياد آن روز می افتاد، برايش دست می داد. همان روزی که با انفجاری زمين ده شان می خواست به آسمان بپيوندد.

باز از پته صندلی آواز پر از زير و بم و تازه بالغی بلند شد: در بيرون چي گپ بود ننه؟

ـ هيچ تلاشي تذکره و اسناد. اسناد…

ـ تذکره و اسناد هميشه انعکاس رعب آوری در ذهن پدر جان داشت.

ـ ننه اگر تذکره ام در ده نمی ماند…

اين صحبت هميشه گی مادر و پسر بود و هم حسرت هميشه گي شان.

ـ اگر تذکره در ده نمي ماند… اگر تذکره در ده نمي ماند…

باز نه نه مثل هر بار ديگر با احساس تقصير عظيمي جواب داد:

ـ همين که ترا زنده کشيدم بسيار است. بسيار.

و انگار با خودش گپ بزند، ادامه داد: کاش که می ماندم ترا هم با خود کوه ببرد… وقتی پدرت رفت، گفت، من نماندم. مرا خدا زد. آفتاب را که می ديدی روشنی را که می ديدی. يک سال و سه ماه و هشت روز ميشود که روی روشنی را نديدی استخوان هايت پوده…

جمله اش را مثل هميشه ناتمام گذاشت چادرش را روی چشمانش گرفت چند لحظه بعد باز ادامه داد : حالا تا چه وقت اينجا می نشينی؟ پوده شدی!

همان آواز از پته صندلی بلند شد: برو برايم يک مثنا بگير!

ـ چي بگيرم؟

ـ يک تذکره ديگر

و آن آواز پر زير و بم تر شد، انگار خروسی برای بار اول تلاش می کرد که اذان دهد : يک تذکره ديگر يک تذکره ديگر…

ـ تا آن جا چطور بروم؟ ترا تا آن جا چطور ببرم؟ در راه می برندت، كی باور می کند که تو پانزده ساله استی، کاش که قدت خرد می ماند و…

جمله اش را تکميل نکرد. ننه کمتر می توانست جمله هايش را تکميل کند. بسيار گپهايش ناگفته مانده بودند. همه گپهاي نه نه ناگفته مانده بودند. هر وقت مس خواست چيزس در اين باره بگويد انگار همه كلمات در درونش جست و خيز می کردند و سوی دهانش هجوم می بردند انگار همه کلمات کتله يی را می ساختند و راه گلوی ننه را می بستند. انگار همه کلمات بغضی می شدند و از چشمان ننه سرازير می شدند و در چادرش نابود می شدند.

پدر جان چشمانش را بست و لحاف صندلی را تا زير گردنش کشی. هر وقت در های چشمانش را می بست، در های ديگری به رويش باز می شدند. از جهانی که به پنج متر مربع تقليل يافته بود، بيرون می جست و در جهانی پا می گذاشت که در آن بوی توت پخته و آواز مستی دريا به هم می آميزد و آدمی را در يکي از آن لحظات کوتاه و نادری قرار می دهد که به خاطر به جهان آمدنش سپاسگزار می شود. پدر جان همان طور که چشمانش بسته بود، طعم توت پخته را زير دندان هايش احساس می کرد، پشت خر خاکستری رنگش می نشست و تاخت و تاز می کرد. روی تخته سياه و کهنه مکتبش چيزی می نوشت. روی چوکي های شکسته و ريخته صنفش می نشست و در سايه سرد درختان توت از دنبال پدرش می دويد و در کف های پاهای عريانش توت های رسيده و ريخته می چسبيدند. باز به صنف شان می رفت، معلم شان عزت الله خان را می ديد که روی تخته سياه و کهنه صنف می نويسد: وطن ما افغانستان است. ما افغانستان را دوست داريم، افغانستان کوه های بلند دارد و عزت الله خان از ارسی بيرون را می ديد، کوه ها را می ديد و خودش را از وجود آنها مطمين می ساخت، عادتش بود. انگار اين اطمينان رضايت، آرامشی به او می بخشيد. هم صنفانش هم کوه ها را می ديدند، از همه ارسی های صنف شان کوه ها معلوم می شدند.

نه نه همچنان که چشمانش باز بود و اشتوب را پمپ می کرد در جهان ديگر بود. هميشه همين طور بود. نه نه با چشمان باز خواب می ديد. چهار پسر و يک دخترش را می ديد که پيش از آنکه راه رو شوند، کبود شدند و مردند و آن وقت تنها پدر جان که از مرگ رسته بود، به نظرش عزيز تر می شد و گاهي از زير چشم سويش مي ديد که چشمانش را بسته است و گردنش روی بالش کج شده. انگار خواب می بود. وقتی به حلقه های کبود دور چشمان پدر جان می ديد، متوجه شد که رنگ پدر جان روز به روز سفيد تر می شود، يک نوع سفيدی کاغذ گونه، آن وقت با چشمان باز خواب های وحشتناکی می ديد. يک بار تراکم خوابهای وحشتناک او را وادار به گرفتن تصميم ديوانه واری کرد که تا آن روز جرأت گرفتنش را نداشت. انگار اين خوابها چيزی را در درونش منفجر ساختند و او را در همان موقعيت شادی قرار دادند که آدمی برای رسيدن به هدفي نيروی بسيار فوق خودش به يک باره گي در خود کشف می کند و از توانايی خود متحير می شود. نه نه تقريباً فرياد زد : می روم تذکره ات را می آورم!

پدر جان با بيحالی چشمانش را باز کرد و دوباره در جهانی که به پنج متر مربع تقليل يافته بود و بوی پياز سرخ کرده و تيل خاک آنرا بيشتر غير قابل تحمل ساخته بود، سقوط کرد، بي اختيار گفت: راستي؟

نه نه ندانست که در “ راستی” پدر جان چی بود که يک جای از درونش را سوخت و همه ناممکن ها را به نظرش يک باره ممکن ساخت و استوار ادامه داد : از کابل تا آن جا چقدر راه است؟ هيچ نيست، می روم. اگر موتر نرود پياده مي روم. جايش يادم است پهلوي ارسی زير قرآن شريف مانده امش. اگر همه جهان زير و روی شود تذکره ترا چيزي نمی شود. امروز سه شنبه است، جمعه می روم، پنجشنبه پس می آيم، غم نخور.

کلمات اعجاز شان را کردند و همان برقی در چشمان پدر جان درخشيد که نه نه بي آن که خود بداند از يک سال و سه ماه و هشت روز در جستجويش بود و برای احيای آن در چشمان نا اميد پدر جان، جان فشانی می کرد.

مادر و پسر کوچکي، تاريکي و تعفن جهانشان را از ياد بردند.

روز جمعه صبح وقت نه نه با خريطه های بزرگ و کوچک آمد. کچالو، روغن، پياز، تيل خاک، نان خشک همه را پای ديوار تکيه داد و آخرين دستور هايش را به پدر جان داد که مبادا خود را گرسنه نگاهدارد، مبادا بعد از يک سال و سه ماه و يازده روز به سرش بزند که بيرون رود، مبادا سربازان تلاشی تذکره اش را طلب کنند، مبادا… مبادا… مبادا…

پدر جان انگار از فاصله های بسيار بسيار دور، از آنسوی جهان، آواز نه نه را جسته و گريخته می شنيد، بي آنکه واقعاً به دستور های نه نه گوش دهد با چشمان باز خواب می ديد. مي ديد که از کنار ارسی خانه شان می گذرد، روی پنجه های پاهايش می ايستد، دستش را سوی رف بلند می کند و از زير قرآن تذکره اش را می گيرد.

پوش تذکره اش نارنجيست. تذکره پدرش هم همان جاست. تذکره پدرش را باز می کند و پدرش را می بيند که دستار بسيار بزرگتر از سرش به سر کرده، انگار از فاصله های بسيار دور سوی او می ديد، انگار نوری چشمانش را می زد. پيشانيش پر چين است. لبان باريکش روي هم فشرده شده اند که مبادا لبخند بزند. کنار عکس می خواند:

ـ چشمان: ميشي.

ـ پوست: گندمي.

ـ قد: بلند.

يادش آمد که از وقتی مکتب رفته بود و خواندن و نوشتن را آموخته بود، هميشه تذکره پدرش را با کنجکاوی لذت بخشی می خواند و وقتی پدرش که خود خواندن نمی دانست کنارش می بود با حيرتی آميخته با شادی و رضايت پدر جان را می ديد، انگار پسر طلسم پيچيده و دشواری را می خواند.

يک بار بوی پدرش به بينيش زد. پدرش بوی خاک می داد. هميشه بوی خاک می داد. انگار از خاک ساخته شده بود. يا از زير زمين بر آمده بود. بعدها يک روز وقتی پدرش برايش گفت که خدا آدم را از خاک ساخته پدر جان به پندار خودش پی برده بود که چرا پدرش بوی خاک می دهد.

نه نه روی پدر جان را بوسيد. عضلات روی پدر جان زير لبان نه نه مرتعش شدند. نه نه احساس کرد که چيزی در قفس سينه اش آتش گرفت. خواست باز هم توصيه هايش را به پدر جان بکند و باز هم بگويد که مبادا پريشان شود، مبادا از خانه برآيد و مبادا سربازان تذکره اش را طلب کنند مبادا او را بار موتری کنند و به جای نامعلومی ببرند، مبادا خبرش از جبهه جنگي بيايد مبادا، مبادا و مبادا… اما باز هم انگار همه کلمات در درونش جست و خيز کردند و سوی دهانش هجوم بردند. انگار همه کلمات کتله يی را ساختند و راه گلوی نه نه را بستند. انگار همه کلمات بغضی شدند. بعد اشک شدند و از چشمان نه نه سرازير شدند و در چادرش نابود شدند.

وقتی در بسته شد و آواز قدم های نه نه که در برف شرشر می کردند به گوش پدر جان آمد، پدر جان اطرافش را ديد، انگار بار اول بود که متوجه شد که يک سال و سه ماه و يازده روز می شود که جهان برای او به پنچ متر مربع تقليل يافته است. يک سال و سه ماه و يازده روز می شود که بيرون را نديده است، آدمی غير از نه نه اش را، نديده است و آوازی غير از آواز نه نه اش نشنيده است. احساس سرما کرد و به جايش در پته صندلی نشست و لحاف را تا روی شانه های لاغرش کشيد.

پدر جان مانند حشره محبوسی از آنچه نه نه برايش کنار ديوار گذاشته بود، تغذيه می کرد و آنچه را بايد در لگني کنج ديوار دفع می کرد.

فضای اتاق متعفن شده بود و اين تعفن پدر جان را نمي گذاشت حتی در خواب با چشمان بسته به سير و سفر در دره هايی که بوی توت پخته می دادند، بپردازد.

پنجشنبه گذشته بود، سه شنبه شده بود و نه نه باز نگشته بود. پدر جان آرام و قرار نداشت اگر می نشست دلش می خواست بيايستد، اگر می ايستاد، دلش می خواست بخوابد، اگر می خوابيد دلش می خواست قدم بزند و با بی صبری انتظار شب را می کشيد و در تاريکي شب آرام و بی صدا لگن مدفوعش را در کوچه خالی می کرد و در آغاز با عجله در جهان خودش که به پنج متر مربع تقليل يافته بود، می خزيد. بعدتر تنها دلخوشيش اين شده بود که شب در تاريکي آهسته لگنش را بگيرد و با پاهاي لرزانش کوچه برود و آنرا خالی کند. کوچه افسونش می کرد. حرکاتش در کوچه با تأنی می شدند تا بهانه يی برای بيشتر ماندن داشته باشد. کوچه هم تاريک، تنگ و متعفن بود. پدر جان با کنجکاوی لذت آوری ديوارهای نمناک کوچه را تماشا می کرد، ارسيهای بسته را تماشا می کرد و به مجردی که آواز پای رهگذری به گوشش می آمد با قلب و پاهای لرزان می دويد و به جهانش پناه می برد.

ده روز از وعده نه نه گذشت و نه نه نيامد. خوراک پدر جان رو به اتمام بود و يک روز صبح پدر جان همانند جانور گرسنه يی ناتوان و وحشت زده آرام آرام با قدم های نامطمين از جهانی که به پنج متر مربع تقليل يافته بود بر آمد. توصيه های نه نه را از ياد برد و به بيرون قدم گذاشت و تصميم گرفت که از اولين رهگذر نشانی ايستگاه شمالی را بپرسد و به آنجا برود. بعدش را نمی دانست. آفتاب چشمانش را که به تاريکی خو کرده بودند، می زد و سرش را به دوران می انداخت. به نظرش می آمد که هر چند لحظه بعد زمين از زير پايش می رود. توازنش را از دست می داد. سفيدی برف چشمانش را می آزرد. به نظرش می آمد که برف های کنار راه از لکه های سياه و سرخ متحرک پر است. دلش بد می شد. اولين رهگذر را که در راه ديد بی آنکه از او پرسشي کند. ترسيد و به صورت غريزی رويش را با دو دستش پوشاند. رهگذر متوجه نشد. پدر جان حالت حيوان تنهايی را داشت که از کوهستان پايين شود و ناگهان خود را در ميان آدمها ببيند و از وحشت ترديد و بلاتكليفی بلرزد.

همچنان که آهسته آهسته می رفت به توصيه های نه نه می انديشيد که مبادا سربازان او را ببينند و تذکره اش را طلب کنند مبادا او را ببرند. مبادا. مبادا و مبادا…

يک بار چشمان خيره اش به سه سرباز افتاد که تفنگ های براق و بزرگی به شانه و موزه های براق و سياهی به پا داشتند انگار پدر جان افسون شد. بر جايش خشک شد. انگار جريان خونش از حرکت باز ماند. انگار مايع سرد و سوزانی از سوراخهای بينی و گوشهايش فوران کرد همه نيرويش را جمع کرد تا رويش را بگرداند و بدود. رويش را گشتاند اما دويده نتوانست. انگار پاهايش در دام نامريی گير مانده بودند بی آنکه بدود ناشيانه دست و پا زد. سربازان متوجهش شدند.

سر پدر جان را تراشيدند به سر تراشيده پدر جان کلاه بزرگی گذاشتند لباس کلفت سربازی به تنش نمودند و تفنگ بزرگ و براقی به شانه اش آويختند. موزه های براق و سياه به پاهايش کردند. پدر جان در هيئت سرباز چيزهای را ديد که از ديدن شان وحشت داشت. خون را ديد، آتش را ديد، آدمهای بی سر را ديد، آدمهای بي تنه را ديد. نوزادی را در گهواره يی ديد که نيمه اش را سگهای گرسنه خورده بودند. در اول پدر جان چشمانش را با دستانش مي بست و به ديواری تکيه می داد تا آنچی را نبايد، نبيند. بعدها به نظرش می آمد که با چشمان بسته هم آنچی را نبايد، می بيند. تا خواب خودش بر پدر جان غلبه نمی کرد، پدر جان از ترس نمی خوابيد. شبها می نشست و چشمانش را باز می گرفت بعد تر ها در خواب و بيداری به نظرش می آمد که آدمهای بی سر و آدم های بی تنه، نوزادان نيم خورده از دنبالش می دوند. سر خود شروع به فرياد زدن و دويدن می کرد.

در آغاز سربازان ديگر می خنديدند و مسخره اش می کردند، بعدها با در مانده گی و هراس سويش می دويدند بعد به نقطه يی خيره می شدند و به انديشه های که جرأت گفتن شان را نداشتند، فرو می رفتند.

حالا روزها پدر جان در هيئت سرباز، در کوچه های کابل سرگردان می گردد. هر چند قدم بعد مشتی خاک از زمين بر می دارد و بو می کند. گاهی هم ساعت ها در ايستگاه شمالی مي ايستد و كسی را می پالد انگار منتظر کسيست. کودكانی که می شناسندش از دنبالش می دوند و می خوانند:

آللو للو بابوجي

از شمالی چی آوردی
يک تذکره گک نارنجی
به پدر جان ناز نازی
پدر جان نامش را فراموش کرده است. نام پدرش را هم فراموش کرده است. اگر کسی از او بپرسد: نامت چيست؟

می گويد: پدر جان.

اگر کسی بپرسد: نام پدرت چيست؟

می گويد: قد بلند چشمان ميشی.

اگر کسی بپرسد: اينجا چی می کنی؟

می گويد: منتظر نه نه ام استم.

اگر کس بپرسد: نه نه ات کجاست؟

سوی شمالی اشاره می کند.

اگر کسی بپرسد: چی می کند؟

می گويد: تذکره ام را می آورد.

اگر کسی بپرسد: تذکره ات کجاست؟

انگار از فاصله های بسيار دور از صدها کيلومتر دورتر آنرا می بيند و با اطمينان می گويد: ان جا در خانه ما. سر رف زير قرآن شريف.

نه نه باز نگشت و هيچکس هم ندانست که آن نيروی که با چهل سال زن بودن در نه نه متراکم مانده بود، چگونه به يک باره گی سر بلند کرد و فوران کرد. همان نيروی که گاهی آدمی را در يک لحظه از زندگيش از جلد بشر عادی و ناچيز برای هميشه بيرون ميراند و از او موجودي برتر می سازد. هيچكس ندانست که چگونه اين نيرو در يک شام زمستان کنار اشتوب و ديگ پياز سرخ کرده در جهانی که به پنج متر مربع تقليل يافته بود از نه نه موجودی متهور تر از متهور ترين مردان ساخت. و هيچكس ندانست که نه نه چگونه به تنهايی دره های يخبندان را عبور کرد. کوهپايه های خالی از آدم را که کنام حيوانات شده بودند و ديگر در آنها نه آب آبادانی بود و نه بانگ مسلمانی، در نورديد و خودش را به خانه ويرانش رساند و از آن جا که می دانست تذکره پدر جان را گرفت.

پدر جان هم ندانست که همان پنجشنبه که نه نه از شمالی به کابل می آمد موترش را ماينی منفجر ساخت و نه نه را به پارچه های بيشماری تبديل کرد.

پدر جان ندانست که سربازانی که آن سرک را روفتند، بسته کوچکی يافتند که آنرا با احتياط و سوء ظن باز کردند و در آن يک پارچه تلخان سنگ شده و يک تذکره يافتند. تذکره را باز کردند و خواندند: شرف الدين ولد شير محمد ده ساله سال 1357.

اينها را پدر جان ندانست. پدر جان همچنان منتظر نه نه اش است و نامش را از ياد برده است.

اگر شما پدر جان را ديديد برايش بگويد که نامش شرف الدين ولد شير محمد است. شرف الدين ولد شير محمد. شرف الدين ولد شير محمد