تنهایی خودم را دوست دارم

343

. با این تابلت  آرامش گم  شده ام   را بدست میاورم و همراه این  تابلت زندگی میکنم

روزها ی تنهایی خودم  را دوست  دارم ،همراه خانواده  هیچ کاری ندارم ، دوستان  زیادی ندارم،  چون کسی که درگیر اعتیاد نباشد،نمیتواند مرا درک کند ، و ترجیح می دهم ، تنها  باشم خواستم از  اولین تجربه ام را با شما شریک سازم تا درس عبرتی  برای دیگران باشم .برای اولین بار که  از این  تابلت استفاده میکردم  زیاد میترسیدم ، چون تا آن زمان چیزی  پنهان از خانواده نداشتم ، اما  حالا مجبور بودم ،استفاده از  تابلت را از خانواده ام  پنهان کنم .یک  روز  که  همراه  مادرم  در خانه جنجال کردم و زیاد اعصابم  خراب  بود به مکتب  رفتم،  یکی از  دوستانم که همیشه همرازم بودوهر اتفاق که در خانه می افتاد برایش میگفتم  پرسان کردن (نام مستعار  زیبا ) اتفاقی   افتاده ؟ جریان  را برایش گفتم : همراه  مادرم کمی گفت گو کردم هیچ مرا درک نمیکند ،مادرم اعصابم را خراب کرده.دوستم از من خواست که  فراموش  کنم و کمی خوشحال  باشم ،و  پیشنهاد کرد که از تابلت استفاده کنم  هم  سردردت را خوب میکند هم حالت خوشی و  سر مستی میدهد .روز اول   استفاده از تابلت  مرا  شاد  سرمست  ساخت  و حالتم  را  بی نهایت  تغییر  داد.تا به آن  روز  تجربه نکرده بودم . آن روز به لطف دوست خوبم همه مشکلاتم را  فراموش کردم ،یکی دو روز  گذشت  از اولین تجربه ام پیش دوستم  رفتم و ازش خواستم یک دانه تابلت  برایم  بدهدگفت : قیمتش  زیاد است  میبخشی هر دانه ای تابلتها 200 افغانی است.ولی من نیاز داشتم به آن تابلت زیرا سردرد شدید داشتم ، میفهمیدم که بدون تابلت ارام نمیشود و بنظرم  خوشی و سرمستی که برایم  فراهم میکرد خیلی  بیشتر 200 میخریدم پول را  برایش  دادم و  تابلت  را  خریداری کردم  .حال خوشی  بود از حالت  طبیعی خارج میشدم سرشار از مستی  و سر زندگی برایم دست میداد

اما بدی داستان کجا بود،من این خوشی  را فقط با تابلت (ک) داشتم .چیزی نگذشت که اعتیاد  شدید پیدا کردم و  بدون تابلت زود عصبی میشدم و  سر درد شدید، دیگر مجبور بودم به صورت دائم استفاده کنم .تنهاتر شدم دور از خانواده  و دوستان  اسیر تابلت و هزینه گرانی  که باید برای شادی و سرمستی زود گذر پرداخت میکردم . بخاطر اینکه پول  تابلت  را  بدست  بیاورم  گاهی بی اجازه  مادر  پول می گرفتم ،و این مشکلات  بسیارزیادی  را برای ما فراهم  کرده است.اعتمادشان  از من  سلب شده است مادرم از من  و کارهایم خسته  شده است .افسرده و درمانده ام و احساس میکنم ، شاید مرگ مرا از این حالت نجات  دهد .هدف خاصی  در زندگی  ندارم،  از مکتب  گریزان هستم درسهایم را خوانده نمیتوانم زیرا تمرکز ندارم .از  نظر جسمی  هم خیلی  ضعیف شدم .میفهمم استفاده از  تابلت چقدر به من ضرر رسانده است ، اما  نمیدانم چطور دور شوم، تا بیست چهار ساعت حالت خوشی  برایم  فراهم میکند. بی خوابی و سرمستی و بیخالی  درمقابل همه چیز مرا در اتاقم  زندانی کرده .با اصرار مادرم به مکتب میروم وفقط با کمک دوستانم نمره قبولی میگیرم .ازصنف 9 شروع به استفاده تابلت نمودم .امسال  سه سال است.و راه نجات ندارم .بارها دست به خودکشی  زدم ، اما باززنده ماندم.از خدا  میخوام مرا مرگ  بدهد، بخاطر اینکه راهی جز مرگ نیست  برایم .اینده ای   نمانده که بسازم .در خانواده یک دختر غیرقابل تحملم ،مادرم همیشه میگوید:کاش زودترازدواج کنی ، و از این خانه بروی تا ابروی ما را نبردی ،خسته شدم از دست تو، همیشه درگیری در بین خانه  ما بخاطرکارهای  من است   ‍‍