حقوق بشر برابری یا تفاوت

45
طارق سعیدی نویسنده و استاد دانشگاه

با وارد شدن مفاهیم حقوق بشری در افغانستان در دهه‌ی گذشته کسانی بدون توجه به مناسبات زایش شعارهای حقوق بشری در انقلاب فرانسه در تلاش تطبیق و تبلیغ آن در افغانستان پرداختند. این شعارها که نتیجه‌ی تغییر مناسبات فیودالیته به نفع مناسبات سرمایه‌داری در بطن جامعه فرانسه بود؛‌ با شعار «‌ آزادی، برابری و برادری » در تلاش جهان شمول شدن بشر شد.

در انقلاب فرانسه گرچه از دیگر طبقه‌های اجتماعی نیز حضور داشتند اما سرمایه‌داری براساس تکامل تاریخی توانست که با رویکرد پدرسالارانه‌ مهر خود را بر این انقلاب و نتایج آن بزند. نظام سرمایه‌داری با شعارهایی مانند:‌ «‌ برابری »‌ هاله‌یی فریب‌کارانه در مقابل زنان قرار داد در صورتی‌که سرمایه‌داری در ذات خود خواهان برابری نبود اما در تلاش مشابه کردن طبقه‌ی کارگر برای تولید انبوه بود. النی واریکاس می نویسد:« برابری دو جنس، مفهوم و سیاستی پدرسالارانه است که قصد آن موافق کردن زنان با اصل و منطق مردانه است.»‌ ( ۱۲۴ )

مناسبات سرمایه‌داری در زمان رشد و غالب شدن بر جامعه فیودالی برای تولید انبوه در تلاش آن بود که همه‌ی انسان‌ها را در یک نظم قرار دهد که به نفع عموم و به ضرر خاص باشد. این رویکرد چون در بطن مناسبات اقتصادی‌اش رویکردی نابرابر بود؛ زنان را در مقابل مفاهیمی مانند برابری یا تفاوت قرار داد.

زنان قبل از این‌که مانند مردان تفاوت شان به رسمیت شناخته شود بعد از انقلاب فرانسه با شعارهای جهان شمول برابری با تمام بشر قرار گرفتند. واریکاس رفتار مدنی را فضیلت مردانه می داند و می نویسد:«‌ شهروندان دمکراتیک فضیلت مدنی مرد و توانایی اورا برای ترجیح منفعت عمومی برمنفعت شخصی مفروض می دارد، فضیلت زنانه از آنان می خواهد که منفعت خانواده را قبل از هرچیزی دیگر در نظر بگیرند.» ( ص ۱۳۱ )

زنان بعد از انقلاب فرانسه با تن دادن به مناسبات سرمایه‌داری در چنبره‌ی حقوق شهروندی قرار گرفته‌اند و باید تفاوت خود را قربانی برابری می کردند که نشان‌دهنده‌ی تسلط مردان بر آن بود. زنان حق رای را پیدا کردند اما به عنوان یک شهروند خوب باید وظیفه‌ی مادری را نیز انجام می‌دادند. واریکاس معتقد است که قانون طبیعی برابری تسلط مردان بر زنان برای مشابه کردن زنان با مردان است:«‌ قانون طبیعی برابری را به هویتی ربط می دهد که تفاوت را به عنوان انحراف از اصلی که بر پایه‌ی زورگویی تعریف شده می سازد. جنس زن، به عنوان عضو گروهی متفاوت،می تواند از برابری در حقوق به بهانه‌ی تفاوتش طرد شود و امکان مقایسه او با دیگر افراد گروه وجود نداشته باشد، ولی به عنوان فردی به طور مطلق مشابه و بنابراین قابل قیاس با دیگران می تواند از حق برابری در حد شباهتش با گروه مسلط یعنی مردان بهره‌مند شود.»‌( ص ۱۲۳ تا ۱۲۴ )

حال تاریخ دوباره در افغانستان تکرار می شود. زنان افغانستان که هنوز نتوانستند تفاوت جنس خود را در جامعه مشروعیت دهند؛ گرفتار مفهوم دیگری به نام برابری بشر شده‌اند. در صورتی‌که این برابری در ذات خود مشروعیت دادن تفاوت مردانه و تسلط بر زنان برای یک برابری است:« جایگاه پرسش‌گر زنان که هم مجبورند از منافع خاص رییس خانواده اطاعت کنند و هم فضایل مدنی را دوست داشتنی کنند بار دیگر مشکل حل نشدنی سنت را نشان می دهد که جهان‌شمولی را در رابطه‌ای متضاد نه با خاص‌گرایی بلکه با خصوصیت معین قرار می دهد.» ( ص ۱۳۲/ واریکاس )

زنان از یک طرف درگیر به رسمیت شناختن تفاوت‌های خود درجامعه افغانستان هستند و از طرف دیگر تحت تأثیر مفاهیم حقوق بشری قرار داند. حال این زنان چطور می توانند خود را از این چنبره فیودالی به نفع جنس خود بیرون شوند؟

بنیاد نابرابری زنان و مردان در مناسبات اقتصادی فیودالیته افغانستان است. زنان مانند مردان براساس مناسبات از امکانات مادی برابر برخوردار نیستند و این باعث آن شده است که در سطح فرهنگی تفاوت‌ آنها به رسمیت شناخته نشود.

زنان از یک طرف باید برای برابری اقتصادی و سیاسی مبارزه کنند که در این رویکرد آنها شامل یک کلیت عام تر به نام کارگر و دهقان می شوند که برابری و منافع‌شان در تغییر این مناسبات است و از طرف دیگر باید برای به رسمیت شناختن تفاوت‌ّهای جنس خود در حوزه‌ی ارتباطات و فرهنگ مبارزه کنند که باعث خاص بودن آنها می شود.

این رویکرد آنها را از چنبره‌ی مفاهیمی حقوق بشری و شهروندی که قربانی هژمونی مردانه در حوزه‌ی اقتصاد، فرهنگ و سیاست می کند؛ رهایی می بخشد و زنان وارد مبارزات بزرگ‌تری می شوند که خود نیز جهان شمول است و آن مبارزات چپی برای تغییر مناسبات سرمایه داری به نفع طبقه‌ی کارگر به صورت عام  و به نفع جنس زن به صورت خاص است.

این مبارزه‌ از طرفی برای زنان خاص است چون در تلاش برابری با تفاوت است و از طرف عام است چون برای به دست آوردن این خواسته وارد مبارزه برای تغییر مناسبات اقتصادی می شوند. پس زنان برای بیرون شدن از ستم باید در راستای مشروعیت بخشیدن به تفاوت‌های جنس خود در سطح جامعه مبارزه کنند و برای برابری با مردان در تلاش تغییر مناسبات اقتصادی جامعه افغانستان باشند.

زنان کارگرانی هستند که مناسبات اقتصادی به آنها امکانات کمتری برای برآورده کردن نیازهایشان می دهد و مازاد تولید آنها به جیب مرد خانواده می رود. اما همین مرد خانواده نیز مازاد تولید خانواده را براساس همین مناسبات باید به جیب یک فیودال یا سرمایه دار بریزد در مناسبات اقتصادی افغانستان هنوز کارمزدی به صورت وسیعی در دهات وجود ندارد و هنوز براساس زمین و کشت و کار است که منافع مادی تعیین می شود.

زنان برای تغییر این مناسبات به صورت خودکار باعث رهایی کارگر و دهقان می شوند که شامل رهایی جنس نیز است و در همین مبارزات است که نسبت به جنس خود آگاهی حاصل کرده و در کنار  فاعل شناسا، مفعول شناسا نیز می شوند. این جابه‌جایی جنس زن از فاعل شناسا به مفعول شناسا یا برعکس باعث آن می شود که تفاوت خود را با دیگر جنس‌ها تشخیص دهد و در تلاش مشروعیت بخشیدن آنها در سطح فرهنگی باشد.

راه رهایی زنان از ستم در افغانستان به صورت خاص و در جهان به صورت عام تعقیب شعارهای حقوق بشری و حقوق شهروندی نیست. بلکه تغییر مناسبات اقتصادی برای برابری و به رسمیت شناختن تفاوت‌های جنس زن در مناسبات فرهنگی است. زنان تا زمانی‌که خاص بودن خود را به عنوان یک تفاوت و عام بدون خود برای برابری را نادیده گیرند؛ نمی توانند از گیر مفاهیمی که زاده‌ی جامعه سرمایه‌داری به نفع مناسبات  پدرسالارانه است؛ خود را رها سازند.