حمیرا نگهت شاعرپر آوازه افغانستان در گذشت

28
آخرین اشعارشان که در بستر بیماری سروده اند
هژیر چشم تو امروز قصه ها دارد
نگاهت از همه سو ابر غصه می آرد
فدای وسعت چشم سیاه تو مادر
غمی غریب گرفته نگاه تو یکسر
تبی که در تنم افتاده اشک باران است
خموشی ات به نگاهم هزار دستان است
دوباره قصه ءکوچ من است و فصل فرار
دوباره قصهٔ تلخ جدایی و آزار
نگاه می کنمت اشک می شود جانم
پر از تراکم یک رشک میشود جانم
چگونه از بر تو دور میتوان گشتن
چگونه تن به سفر دادن و روان گشتن
مرا به ریشهٔ گلدان خانه ات جاده
چو گرد روی اتاقت به لانه ات جاده
به پیش پردهٔ روشن، به بامداد بهار
صدا کنم که بیایم ببویمت بسیار
مرا به میز اتاقت ببین که می گردم
به گرد میز تو و چیدمان تو هردم
مبر ز یاد که از دیده ات نهانم من
میان خاک همان مادرم همانم من
چنان که عاشق تو بوده ام بمانم من
همیشه دل نگران توام ,چنانم من
تلاش گرم ترا می ستایم از همه سو
اگر که چشم شوم می کنم به سوی تو رو
خدا کند که زنی زندگی تو گردد
صدای رویش و بالندگی تو گردد
و دختر ی که بیاید صدا کند بابا
و دست حلقه کند دور گردنت هر جا
و یک پسر که به تو ماند و پدر گوید
ترا رفیق بخواند و همسفر گوید
خدا کند که بسازی ز آب و آیینه جا
میان خانه ای از راستی کنی ماوا
خدا کند که بخوانی مرا به قصهٔ خود
به قصه دور برانی سکوت و غصهٔ خود
هژیر جان منی , هستی نهان منی
تمام بودمنی ,هست بیکران منی
صدای آخ مرا باشتاب می شنوی
میان نالهٔ من اضطراب می شنوی
فدای لرزش آواز خسته ات مادر
هنوز عاشق لحن خجسته ات مادر
تو میرسی که بگیری دو دست پر دردم
اگر که ترس کرونا نگیردت هر دم
بیا چو کودکی هایت کنار من بشین
میان دیدهءمن شوق دیدنت را بین
هژیر چشمهٔ امید های من در تو
طلوع روشن خورشید های من در تو
به نام پاک تو هر صبح آفتاب شوم
برای دیدن تو پیچ و تاب آب شوم