زن

77
فروغ فرخزاد شاعر ایرانی

زن که باشی ترس های کوچیکی داری از کوچه های بلند از غروب های خلوت و از خیابون های بدون عابر میترسی

از صدای موتور سیکلت ها و دو چرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها میچرخند میترسی

از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستون جلوی پاهات ترمز میکنندد و تو فقط چهره ادم هایی رو میبینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند ……

زن که باشی ترس های کوچکی داری ………

زن که باشی …….

مهربانی ات دست خودت نیست خوب میشوی حتی با انان که چندان با تو خوب نبوده اند دلرحم میشوی حتی در مقابل انهاییی که چندان رحمی به تو نداشتن …….

زن که باشی ……..

در باره ات قضاوت میکنند در باره هر لبخندی که بی ریا نثار هر احمقی کرده ای

در باره زیبایی هایت که دست خودت نبوده و نیست در باره تارهای موهایت ……..

که بیخیال از نگاه شک الوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند ……….

در باره روح و جسمت در باره تو و زن بودنت عشقت قضاوت میکنند ……..