ناگفته های پنهانی من ( قسمت دوم) سقط جنین

311

زهرا که بیست و چهار سال سن داشت در سال 1396 مجبور به سقط جنین شده است، او روایت تلخی از زندگی خود دارد:

“،با گذشت یک سال از این قضیه نمیتوانم این موضوع را فراموش کنم.
شبها تا صبح کابوس میبینم و میترسم، گویا طفل گریان میکند و مرا صدا میزند و من نمیتوانم کمکش کنم در کل آرامش را از من گرفت،شاید بخاطر اینکه من زندگی اش را گرفتم. ازدواجم اجباری بود و من اصلا نمیخواستم با آن مرد زندگی کنم ، بعد از یک سال زندگی مشترک تصمیم به طلاق گرفتم، کسی از وجود طفل در بطن من خبر نداشت، اگر به کسی هم میگفتم؛ شوهرم مرا طلاق نمیداد. همراه با یکی از دوستان نزدیکم مشورت کردم او قابلگی خوانده بود، دوایی را برایم معرفی کرد، یک روز تصمیم گرفتم که به دواخانه رفته ودوا را خریداری نمایم، کمی میترسیدم که صاحب دواخانه نپرسد به چه کاری میخواهی ،به هر قیمتی شد، دوا را خریدم بسیار گران بودم.
شب فرا رسید ناارام بودم از عاقبت کارم خیلی میترسیدم، سراسیمه گی تمام وجودم را فرا گرفته بود .دستانم میلیرزید ، چند تابلت را خوردم، کمی منتظر ماندم، دوستم گفته بود خیلی درد میکشی، احساس کردم کم کم درد به سراغم می آید و تمام بدنم را فرا گرفت، درد وحشتناک بود، رهایم نمیکرد گویا طفل در بطنم اصرار به ماندن داشت و تقلا میکرد تا زنده بماند، اشک امانم نمیداد، با او سخن میگفتم، از حالت خودم، از شرایط سخت زندگی که در انتظارم بود .
به صبح نزدیک میشدم ،خون ریزی های شدید همراه با دردهای پی در پی ،مجبور می کرد تا در تنهایی فریاد بزنم که دیگر رهایم کن، توان نداشتم واز هوش رفتم .وقتی چشمانم را باز کردم حالت بدی داشتم، وحشتناک بود ،کمی بخود آمدم ، کوشش کردم تا بر خودم مسلط باشم ، از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم با این موضوع کنار بیایم .
اما هنوز با گشت،یک سال گویا همین لحظه این اتفاق افتاده ، درد میکشم، عذاب وجدان ارامم نمیگذارد.
با هیچ مشاوری صحبت نکردم حتی مادرم از این موضوع بی خبر است.چرا که من  مقصرم واشتباه من بوده است..