شاهدخت و برده: نامه ای به رابعه بلخی

45

نویسنده: نوشین ارباب زاده

:ای رابعه
به تو می نویسم از فراسوی سده ها، از سرزمین زندگان به خاکدان مردگان. سال دو هزار و دوازده است می سـنجم: نزدیک به هــزاروهفتاد سـال پیش کشـته شـده ای و سـوسـوی شـکوه نامت به نخسـتین پـرونده «قتل. ناموسی» گره می خورد دوشیزه نغمه  سرای کشورم هستی می دانم نامور، پارسا و پرآوازه ای و نیز همزاد زبان مان: فارسی. می دانم آرامگاهت را زنان و مردان نیایشگاه ساخته اند. باز می گویم به سروده هایت دلبستگی ندارم. آخـر، در سرزمین عشق و دروغ و کشتار هر کس شاعر است اینجا جنگسالاران هم شعر می نویسند. دوشیزگان گاه در تنگنای سلولها و گاه در پشت دیوارهای گلین کاشانه های روستایی می سرایند. برنامه های  رادیویی ویژۀ «سرود بانوان» هم داریم. دختران ما از کنار دیگدان دزدانه بیرون می روند، با تلفون های همراه به رادیو زنگ می زنند و نگاشته ه

شان را دکلمه می کنند. آنها ازین هنر در دو لایه کار می گیرند: گفتن سخن راست و پوشاندن سخن راست
اینجا هر کس به شعر پناه می برد تا همه چیز و هیچ را گفته باشد. این نوع شجاعت پرسش انگیز است. باور دارم زبان ما، در واکنش به ترس، همین گونه شکل یافته است. سرشار بودن از واژگان دوپهلو بهترین و کارآمدترین ابزار است برای مردمی که یارای راستگویی را در خود نمی بینند. در میان ما افغانها شعر زبان آدمهای بزدل است و به آنچه گفتم باور دارم
رابعه! نه به طبعِ شاعرانه ات و آن چند چکامه و مصراع پراکنده که از تو بر جا مانده اند، دلچسپی دارم و نه به آنچه که با خونت روی دیوار نگاشته ای. زنی هستم از سرزمین خودکشی ها، سرزمینی که خاکش با خون شهیدان حادثات آبیاری می شود و من دلچسپی دارم به نیمرخ مرگبار افسانه ات؛ به سرخی جویبار خونت؛ به برادرت، حارث، همان اورنگ نشین آدمکشی که زندگی ترا پایان داد؛ همانی که فرمان داده بود بندهای هر دو دستت را ببرند؛ همانی که کشتارت را رندانه نقشه کرده بود، زیرا دوستت داشت. چرا نمی داشت؟ یگانه خواهرش بودی. سال دوهزار و دوازده است. برادران افغان هنوز خواهران شان را می کشند. ما همچنان و همزمان مهرگستر، نازکدل، ستمگر و آدمکش مانده ایم. خواهر یا دختران مان را دوست می داریم، ناز می دهیم، به آنان می بالیم، کارد را تا دسته در سینه ها شان فرومی کاریم، آنها را می سوزانیم و زیر آب می کنیم.رابعه! همانی که بودیم، هستیم: غیرقابل تغییر و جویبار خون «عشق و نفرت» هنوز در نهاد ما جریان دارد
می پردازم به بکتاش که دوستت داشت. در نوشته های قدیمی آمده است: تو او را از کام مرگ رهانیدی. می گویند جنگ بود- هنوز هم هست- و تو در نقش نجات دهنده اش پدیدار شدی. می گویند با روپوش و جوشن می تاختی. در افسانه ها آورده اند: فریادهایت مردان را به دلهره افگند و نبرد را به فرجام رساند. هنگامی که بکتاش را ازمرگ نجات می دادی، سپاهیان ترا «فرشته» انگاشتند. خنده ام می گیرد هنگامی که افغانها از تو می نویسند: «کبوتر بلند پرواز، دوشیزه ای با لبان یاقوتی و دندانهای مرواریدگون» و بدتر از همه: «دختری که پرنده دلش زندانی قفس عشق بود.» رابعه! رابعه! هنوز درگیر همان یاوه های کهنه هستیم. و بکتاش … آیا می ارزید؟ می دانم با او چگونه آشنا شدی. درقصر بزمی برپا شده بود و تو که دختر بودی، نمی توانستی آنجا گام بگذاری. بر بام آمدی. خنیاگریها، خنده ها و شاید آوای سنگین مردها ترا به خود خواند. بکتاش را دیدی. از بام نگاهش می کردی که باده می ریخت، می نواخت و می سرود. او بلند بالا و خوشرو بود و تو دل باختی. همان داستان همیشه گی!
به خود درد سر خریدی، رابعه! بکتاش نوکر دربار و بردۀ حارث بود. شاهدخت شیفتۀ برده شود؟ مگر برادر زنده نباشد! رابعه! هنور همچنان هستیم که بودیم. چندی پیش عکس دختر و پسری را در فیسبوک دیدم. برگه به برگه می رفت و دست به دست می شد. در پای عکس خواندم «… دو دوست …» پیکرها شان مانند میوه های رسیده از درختی آویزان بودند. در یادداشت دیگری زیر عکس نوشته بودند: «باید چنین می شد!» مردان بسیاری با یادداشت پسین همنوایی داشتند. از دخترهای بیننده آوایی برنخاست رابعه! اگر زنده می بودی، اینک پس از سده ها، به احتمال زیاد، باردگر کشته می شدی. خاک افغانستان پذیرای عشق نیست در نوشته ها آمده است: هنگامی که چشمت به بکتاش افتاد، توفان عشق در وجودت وزید؛ آشفته و سرود پردازت ساخت. این عشق راز بزرگی شد که در دل دخترانه ات نگه می داشتی و ترا می کشت. در افسانه ها آمده است: شعر در تو جوشید آنگونه که سیلاب از سد نمی خورد، نمی نوشید، نمی خوابید، نیمه جان شده بود دخترک ساده دل!
اگر دایه ات تیمارداری نمی کرد، مرده بودی. او با مهر و مهربانی به درونت ره گشود و گفت: «پنهانش مکن، برونش انداز.» و همین برون افگندن پایانت بود. رابعه! زندگی ما امروز هم همان است: نگوییم، بسوزیم؛ بگوییم، کشته شویم. به دایه ات گوش دادی و به بکتاش نامۀ دلدادگی نوشتی. هر باری که به کشیدن نقش چهره ات در آن نامه می اندیشم، می خندم. گفته اند:  دیده گان افسونگر، دندان های مرواریدی، لبهای یاقوتی مرا به زیبایی ات کاری نیست. شاید زیبا نبودی. شاید شاعران ترا چنان تصور کرده باشند، زیرا چه کسی می خواهد لیلای داستانش زشت باشد یا شاهدخت افسانه اش نازیبا؟ مرا با رنگ و رُخت کاری نیست. به پیامد عشقت- ریخته شدن خونت- کار دارم. بکتانش بهانه ای بیش نبود: «الهام آسمانی ای که رابعه را به سُرایش واداشت.» رابعه نگاه کن: مردان قصه پرداز ما، حتا هم روزگارانت، عشق ترا  رنگ «روحانیت عرفانی» زده اند. آنها می فرمایند: «راست و درست این است که تو عاشق خداوند بودی، نه دلباخته آدم زمینی
همین که کسی میمیرد، زنجیره دروغ پراگنی ها پیرامون این یا آن گوشه زندگی اش آغاز می کنیم

تاریخ می گوید که روزی با رودکی، آن سرامد سرودپردازان دربار روزگار، دیدی. شما دو تن با داد و گرفت شعر های تان بیدرنگ سخن زدید تا توانایی های خود را در اداره وزن، قافیه، اشاره و استعاره به یکدیگر وانمایید. او آنقدر شیفتۀ هنرت گشت که سروده هایت را یکسره به یاد سپرد. شاید چون نابینا بود ذهنش توانایی این را داشت که اشعارت را حفظ کند. آیا اختیار از کف دادی و راز هایت را به او گفتی؟ اگر فقط رنگ دل باختن بر رخسارت نشسته بود، او نمی توانست ببیند. ولی رودکی رند، هشیار و زودیاب بود. مگر سی پارۀ قرآن را در هشت سالگی کلمه به کلمه به یاد نسپرده بود؟
مرا با سروده های رودکی، که دیگرانش نیایشگرانه می ستایند، کاری نیست. می خواهم به نقشی که در کشته شدنت داشت، بپردازم. در قصه ها آمده است که در در افسانه ها می خوانیم: هنگامی که بکتاش ترا در میان گروهی دید و آرزومندانه به دیدارت شتافت، سرد و دشمنانه رخ برتافتی. او را آشفته تر گرداندی و وانمود ساختی که گویا احساسات معنویت عشق بود، نه نیاز و گرایش جسم . گیرنده چندین نامه عاشقانه که انگار تنها و همیشه «چشمۀ الهام» باشد، چرا و با چه شهامتی سوی تو آید؟ رابعه! از سپیده دم مرگت تا کنون تلاش می شود تا از نام تو، حتی بعد از ساختن آرامگاهت، محافظت کنند. تو با استعداد بودی و این که اول شاعر زن شناخته شده بودی تو را یک شخصیت مهم تاریخی می ساخت و چگونه امکان داشت کسی با چنین القاب سنگین دختری سرکشی باشد که باعث می شود برادرش او را به خاطر آبرویش بکشد؟ داستانت را طوری ساختند که تو را چنان که خود تعریف می کردند
«محترمه» و «بی بی صاحبه» جلوه دهند چون می پنداشتند که عشق به انسانی دیگر برای زنان عیب است. رابعه! امروز هم ما مردگان را ارج نمی گذاریم. با دریغ، بزمی پس از نبرد، همان نبردی که در گرماگرمش بکتاش را از کام مرگ رهانیده بودی، رودکی رازت را آشکار ساخت. آیا بیش از اندازه نوشیده بود یا بیش از اندازه به هنرت رشک می برد؟ شاید هر دو. هر چه بود، آن شب زبانش حریم ها را نادیده گرفت و سروده های ترا فراوان برخواند. تمام شاعران و جنگاوران از خود بیخود شده بودند. آنها به رودکی گفتند: های! زبان بگشای و نام این چکامه سُرای را آفتابی کن. رابعه! سرنوشت تو همانجا، در نبودت، بدون آنکه بدانی، نگاشته شد. روزگار ما نیز چنان است: نقشه مرگ مان چیده می شود، هنگامی که خفته باشیم. در افسانه ها آمده است: رودکی لب گشود (شاید خیلی هدفمندانه واژگانش را برگزید) و گفت: این مصراع های زرین از رابعه بنت کعب فرمانروا می آیند. می دانم که شعر های سوزان اند، زیرا رابعه دل در گرو عشق نهاده، در گرو عشق بکتاش، همانی که غلام پادشاه هست. رابعه! اینست آنچه در بزم میگساران نیمه شب بخارا، فرسنگها دور از زیستگاه تو آفتابی شد. رودکی نه تنها بر گرده اعتمادت لگد زد، هنرت را نیز به لجن آلود و زندگیت را بر لبه تیغ نهاد. در نقشۀ پنهانی کشتارت او، دانسته یا ندانسته، نقش دستیار را بازی کرد. گفتم که او را و هنرش را نیایشگرانه می ستایند، و باز می گویم: مرا با آنها کاری نیست. کار دارم به اینکه رودکی، آگاهانه یا ناآگاهانه، چگونه تهداب نقشۀ کشته شدنت را سنگ گذاشت. رابعه! ما و رازهای مان هنوز با همان دشواری دست  به گریبانیم. هنگامی که رودکی همزمان ترا پرآوازه و رسوا ساخت، برادرت آنجا بود. او از بزم برخاست و گرچه خم به ابرو نیاورد، در دلش آتش خشم ویرانگر زبانه کشید، زیرا تو در نگاهش «لکۀ ننگ» شده بودی. رابعه! کاش می دانستی که امروز داستانت در آموزشگاه ها، رسانه ها و گفتگوهای زنان زبان به زبان می گردد. آهنگش پایا و پاینده است. کدام آبرو؟ کدامین بدکارگی؟ همه اش همان است: ته نشین شدن در گرداب خونهای ریخته خود مان که به نام سرنوشت بر ما قبولانده می شود، درست مانند سوگ تیره زندگی. و فرجام افسانه ات را چنین می آورند: برادرت فرمان داد ترا زندانی گرمابه سازند و بندهای دو دستت را نشتر زنند. او گفته بود رابعه در گرمابه تنها باشد و دروازه با سنگ های بزرگ تخته گردد از دستهایت که خون می ریخت، آوای گریه ات را این سوی دیوار می شنیدند. کسی به کمکت برنخاست. روز دیگر پیکر خون آلودت را بیرون آوردند. بر دیوارهای رنگین با سرانگشتان خون آلودت شعر عاشقانه نوشته بودی. رابعه! پس از مرگ «بی آزار» شده ای. ترا که در شادابی و شگوفایی جوانی جان سپرده بودی، «مادر شعر فارسی» می خوانند. هنوز دروغگویانی بیش نیستیم. خونابه های  «عشق و نفرت» همچنان جاریست و سروده ها ادامه دارند.. رابعه! خوابت خوش! فقط می خواستم برایت بگویم که عشق هنوز در افغانستان جان می ستاند