مهمتر ازحرفهای مردم فروش عطرهایم هست

44

وقتی  به  شهر نو برویم از  دیدن دختران زیبا  که  برای فروش محصولات بازار یابی میکنند  نگاه ها را به خود جلب میکند.

دختران با آرایش های  زیبا و هر کدام  برای جلب مشتری تلاش میکنند، آنها خیلی پر انرژی و خوشحالند گویا از کاری که انجام میدهند راضی  هستند، تمام توان شان را بکار میبرند که بتواند اجناس دکانشان را به فروش  برسانند.

عکس تزیینی میباشد

فرشته  با اکراه  حاضر شد صحبت کند: ” روزانه حداقل  باید پنچ هزار  بفروشم  از صبح تا ده شب کار میکنم خیلی  بیشتر از تصور مردم ما سخت کار میکنیم .  همین حالا که با شما صحبت میکنم  و نگران  فروش  هستم من کار دارم باید  بفروشم  تا بتوانم صاحب دکان را  راضی  نگه دارم” .

او در ادامه میگوید: “من  خیلی نیاز به کار دارم، من سال اول دانشگاه هستم و باید  برای خرج دانشگاهم کار کنم باید برای مادر مریضم  دوا بخرم”.فرشته  ارام  معصومانه  به من نگاه  کرد گفت

ما مشکلات  فروانی  داریم  خیلی  راحت  صاحب  دکان  میتواند  ما را  جواب بدهد  به هر قیمتی  که میشود ؛ باید  عطرهایم  را  بفروشم  برای این کار حاضرم پیش مردم التماس  کنم .

دخترک  را چیزی  آزارش  میدهد  او نمیداند که  با طرز دید مردم  چکار کند برایش  سخت است  اما گویا انسان در موقعیت  سخت هم  عادت میکند.فرشته می گوید:

افکار  مردم  در مورد ما خیلی  بد است، آنها سختی کار ما را نمیبیند  و  فکر میکنند  ما آدمها  خرابی هستیم، بارها  برای من  پیش امده  که مورد آزار  قرار گرفتم  آزارهای کلامی  که هر ثانیه میباشد روح و روان  ما را  آسیب میزند؛ فرشته  سکوت معناداری کرد بعد اضافه کرد در  بعضی از موارد  مشتریها  به  قصد آسیب  رساند وارد  دکان  میشوند،   هدفشان  خرید نیست  میخواهند  از ما تقاضای  سکس کنند ،گفتن  این حرف برایش آسان نبود بغض اش را میخورد می گوید:

دیدگاه مردم     بسیار  زجر آورد میباشد، اما  مهمتر ازحرفهای مردم فروش عطرهایم هست ، زیرا من نمیخواهم  کارم  را  از  دست  بدهم .

لبخندی  تلخی زد و ادامه داد مردان با بی شرمی وارد دکان میشوند و از ما در قبال پول تقاضای سکس میکنند و کم نیست این موارد اما چاره جزمبارزه ندارم به کارم ادامه میدهم .

نازنین تا صنف 12 درس خواندم بخاطر  اینکه اقتصاد مان خوب نبود، مجبور  شدم ،ترک تحصیل کنم .نازنین می گوید خانواده  پر جمعیتی  دارم، دخترک چشم  به زمین دوخت گویا حرفی می خواهد بگوید که گفتنش سخت میباشد، نازنین گفت : پدرم را  در انتحاری از دست  دادم بعد از او مجبور شدم به دنبال وظیفه  بگردم اینجا را هم بسیار به مشکل پیدا کردم ، از معاشش  راضی هستم  .

از هشت صبح باید اینجا باشم  و تا  ده  شب باید  کار کنم  در ماه 7 هزار  افغانی معاششم  میباشد البته اگر فروش خوب باشد  صاحب دکان خوش  باشد  100 یا 200 به  من هم میدهد  .

اوایل مادرم بخاطرحرفهای مردم خیلی  به من  سخت میگرفت ، خیلی  به مشکل  او  را راضی کردم   تا بتوانم اینجا کار کنم  بخاطر اینکه زندگی ما  بسیار  به  سختی می گذشت .

نیش  و کنایه مردم  خیلی  ازار دهند است  اما چاره  ندارم  باید بسازم  با این  بخاطر اینکه نیاز  دارم روزانه  با موارد  زیادی  برخورد میکنیم  بی احترامی  توهین  و  درخواستهای  بی شرمانه  که  انتظار  دارند  ما هم  بپذیریم، و  بدتر  از همه اینکه مردم که  از دور میبنند  انها  که مورد آزار  قرار میدهند  را  مقصر نمیدانند،  ما که مورد ازار  قرار  میگیریم ، مقصریم  که  در  بیرون کار میکنیم وباید مورد آزار  قرار بگیریم.

اگر بخواهم  از برخورد خراب مردم دلسرد شویم که نمیشود کار  کرد؛ نازنین می گوید : ما وقتی  برای مایوس شدن نداریم و باید ادامه بدهیم و کار کنیم .

نازنین نگاهی به من انداخت گفت:

  اگر میخواهی  بفهمی  ما چه  چیزهای میشنویم  بیا چند دقیقه  کنار من  ایستاده  شو؛ ببینم  دوام  میاوری  بشنوی، حرفهای و نیش کنایه های را که مجبوری خیلی  وقتها  خودت  را نشنیده  بیندازی  و به کارت ادامه  دهی .

کار هر چقدرم سخت  باشه انجام میدهم ،و برایم  فرقی نمیکند  اما حرفهای مردم و نوع نگاه شان  به  فروشندگان  زن  برایم درد اور است.

 تنها دل  خوشی  او این است که  در مارکت  تنها نیست ، نازنین  می گوید : در این  مارکیت  دختران  زیادی  کار میکند  و  کمی  برایم  دل گرم کننده  است، اگر تنها بودم شاید نمیتوانستم  ادامه  بدهم .