نگاهي به زن در ادبيات فارسي

38

گذشته از اجتماعات اوليه‌ که مادرشاه  در آن رواج داشته، در طول تاريخ، مرد بر زن مسلط بوده و رابطه‌ي ميان اين دو با کشاکش همراه بوده‌است. مردان جز برتري‌هايي که از نظر جسمي، مادي، قدرت اقتصادي و اجتماعي، در جامعه داشته‌اند، از موهبت آموزش و تحصيلات نيز برخودار بوده‌اند و از آن جا که اکثريت باسوادان جامعه را مردان تشکيل مي‌دادند، تاريخ و ادبيات نيز به قلم آنان نوشته ‌شده و بدين ترتيب با باورمندي‌هاي زن‌ستيزانه و مردسالارانه، طبيعي است که توانايي‌ها و جايگاه زن را نيز مردان در ادبيات مشخص کنند و در جايي بنشانند که خود مي‌خواهند يا بر آن باور دارند.
“جانسون” منتقد و نويسنده‌ي انگليسي سده ي هيجدهم ميلادي مي‌گويد: “چون فن نوشتن، بيش تر هنري مردانه بوده، گناه اين‌که چه کسي زندگي را تلخ مي‌کند، به گردن زن افتاده‌است. در نتيجه آن‌چه که مردان در باره‌ي زنان نوشته‌اند، اغلب خالي از غرض نيست.”
در ادبيات فارسي به چند تصوير از زن برمي‌خوريم:

ـ زن به ‌طور مطلق

تصويري از زن با تمام بار تعصبات، غرض‌ورزي‌ها و بي‌انصافي‌هاي رايج در شرق و غرب.

“جامي” به اندازه اي مخالف زن است که قهرمان منظومه‌ي “سلامان و ابسال” او از زن متولد نمي‌شود تا پاک‌تر از مردان ديگر باشد. جامي بر اين باور پا برجاست که “حوا” از دنده‌ي چپ “آدم “آفريده شده و نتيجه مي‌گيرد که:
زن از پهلوي چپ شد آفريده / کس از چپ، راستي هرگز نديده
و به باور “ناصر خسرو”:
زنان چون ناقصان عقل و دينند / چرا مردان ره آنان گزينند؟

ـ زن پارسا و عفيف

ميان مردان معيارهايي وجود داشته است که اگر زنان مطابق آن عمل مي‌کرده‌اند، جزو زنان پارسا به شمار مي‌آمده اند.
“اوحدي مراغه‌اي” نظريات و باورهاي بسياري از مردان گذشته‌ي ايراني (و چه بسا امروز ايران) را در باره‌ي رفتار با زنان اين گونه خلاصه مي‌کند:
زن مستور، شمع خانه بود / زن شوخ آفت زمانه بود
زن پارسا، شکنجه دل است / زود دفعش بکن که رنج دل است
زن پرهيزکار طاعت دوست / با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن چو بيرون رود، بزن سختش / خودنمايي کند، بکَن رختش
ور کند سرکشي، هلاکش کن / آب رخ مي‌برد، به خاکش کن
زن چو خامي کند، بجوشانش / رخ نپوشد، کفن بپوشانش

– زن به عنوان معشوق

تصويري که در ادبيات فارسي از معشوق داده شده است، باورنکردني است. شاعراني که چنان نظريات تحقيرآميز و دردناک در مورد زن داشتند، اين بار با لحني پر از ستايش و خاشعانه از دلبر و معشوق خود گفت و گو مي‌کنند و خود را خاک پاي او، بنده‌ي حقير او و گرفتار سلسله‌ي موي او مي‌دانند.
ممکن است بسياري بر اين امر خرده بگيرند، که چنين توصيفاتي در ادبيات کهن ما بيش تر در مکتب صوفيه و از زبان شاعران و عارفان صوفي در باره‌ي معشوق گفته شده و منظور، معشوق زميني و زن نيست. اما بايد بر اين نکته باور داشت حتا چنين افرادي تا به زيبايي‌هاي دلبر و معشوق زميني نظر نداشته باشند، چه گونه مي‌توانند الگوي ذهني خود را رسم کنند.
مثلن همين “جامي” که زن را آن‌چنان بي‌رحمانه تحقير مي‌کند و باور دارد که بزرگ‌ترين هنر زن شوهر کردن است و يا زنان در پنهان زهر در وجودشان دارند و يا مي‌گويد:
زن کيست، فسون و سحر و نيرنگ / از راستيش نه بوي و ني، رنگ
با منتهاي ظرافت و احساس مراحل عشق “ليلي و مجنون” و دنياي عاشقانه‌ي دو دلداده را تصوير مي‌کند و آن چنان عاشقانه به قلم مي‌کشد. هم او، در غزليات خود با ريزه‌کاري‌هاي دقيق و زيبا از زيبايي‌هاي خاص زنانه مي‌گويد. در اين‌جا بايد باور داشت اگر او با دنياي زنان بيگانه بود، نمي‌توانست چنين شعرهاي زيبايي در وصف معشوق بسرايد.
در اين‌جا بايد به اين مساله نيز اشاره کرد که از آن‌جا که در آن هنگام رابطه‌ي ميان مرد و زن بسيار محدود بوده است، اتفاق مي‌افتد که تصوير ايده‌آل شاعر، تصوير پسري باشد که براي شاعر عزيز بوده و يا دوست و آشنايي که مورد علاقه‌ي شاعر بوده‌است. اين سنت در آن زمان رايج بوده و در شعرهاي بسياري مي‌توان آن را ديد. آن‌چه که مسلم است اين است که همسر شاعر، همان معشوقي نيست که با سوز و سازي عاشقانه در اشعار او وصف شده ‌است.
از سوي ديگر حتا وصف عاشقان مشهوري مانند “خسرو و شيرين”، “وامق و عذرا”، “ليلي و مجنون” و “ويس و رامين”، بايد فقط در حوزه‌ي افسانه‌ها و ادبيات عاشقانه مطرح و گفته مي‌شد و زنان به‌ويژه، اصلن نبايد گرد چنين ادبياتي بگردند و يا آن را بخوانند که مبادا چشم و گوششان باز شود و هواهاي ناجور به‌سرشان بزند. چنان‌که عبيد زاکاني مي‌گويد:
“از خاتوني که قصه‌ي “ويس و رامين” خوانَد، مستوري توقع مداريد.”
و “ملامحمد مجلسي” در کتاب “حلية‌المتقين” سفارش مي‌کند که سوره‌ي “نور” را که از داستان عاشقانه‌ي يوسف و زليخا، سخن مي‌گويد، بايد به دختر ياد داد ولي نبايد گذاشت که او سوره‌ي “يوسف” را بخواند. در بالاخانه‌ها بدو اجازه نشستن نداد و هرچه زودتر او را به خانه‌ي شوهر فرستاد.

بزرگ‌ترين مأخذي که مي‌توان وضع زنان را پيش از اسلام در آن ها بررسي کرد، داستان‌هاي “جامي” و “شاهنامه” است. در “شاهنامه” زنان بسياري با ويژگي‌هاي برجسته‌اي وصف شده‌اند که “رودابه”، “تهمينه”، “فرنگيس”، “گردآفريد” و “منيژه” از آن جمله‌اند. در مقابل آن‌ها زناني چون “سودابه” و “مالکه” نيز خيانت‌کار و ناپارسا قلمداد شده‌اند.
از داستان‌ها و نوشته‌هاي شاهنامه چنين برمي‌آيد که همسران بزرگان، در حرمسرا بوده و دور از چشم ديگران مي‌زيسته‌اند؛ درحالي‌که زنان طبقات پايين‌تر جامعه از آزادي بيش تري بهره‌مند بوده‌اند.
وظيفه‌ي اصلي زن در اين زمان ، زادن فرزند، بزرگ کردن او، خانه‌داري و اطاعت از شوهر بوده است. نازايي از خصوصيات منفي زن شمرده ‌شده و مرد مي‌توانست در صورت نازا بودن زن، او را رها کند. در زادن فرزند نيز شرط اصلي، زادن پسر بوده و وجود دختر جز دردسر و بدنامي براي پدر حاصلي نداشت.
کرا از پس پرده دختر بوَد / اگر تاج دارد، بداختر بود
چنين داد پاسخ که دختر مباد / که از پرده، عيب آورد بر نژاد
دختر به دليل آزاد نبودن در معاشرت با مرد و عدم تجربه، اغلب به نخستين مردي که برمي‌خورد، با کم‌ترين آشنايي دل مي‌باخت. بسيار اتفاق مي‌افتاد که در گرماگرم عشق و دلباختگي از خانه‌ي پدر مي‌گريخت تا با مرد دلخواهش ازدواج کند. در اين صورت پدر مي‌توانست او را شکنجه کرده و يا از ارث محرومش سازد. چنين مواردي باعث مي‌شد که پدران، داشتن دختران را ننگ مي‌شمردند. در “گرشاسب‌نامه” وقتي “گورنک‌شاه” با خبر مي‌شود که دخترش با “جمشيد” رابطه اي دارد، خشمگين شده، مي‌گويد:
چنين گفت دانا که دختر مباد / چو باشد به جز خاک، افسر مباد
به‌نزد پدر، دختر ار چند دوست / بتر دشمن و مهترين ننگش اوست.
از دوران باستان و وضع زنان در آن زمان که بگذريم، به آيين زردشت مي‌رسيم. در آن جا نيز با وجود آن ‌که حق مالکيت به زنان داده شده و آنان را به آموختن دانش و علم تشويق کرده‌، باز هم محروميت‌هاي زيادي براي زنان وجود داشته است.
در “مهرسپندان” آمده‌است که “به زنان گستاخ مباشيد تا به شرم و پشيماني نرسيد. راز به زبان مبريد تا رنجتان بي‌بر نشود.” اطاعت محض از شوهر نيز تأکيد شده‌است. در “ارداويراف‌نامه” که موضوع سفر “ارداويراف”، روحاني زردشتي به دنياي ديگر، يا دنياي پس از مرگ است، آمده که او در دوزخ به زني مي‌رسد که نافرماني و بدزباني کرده و در مورد آن‌چه ديده چنين مي‌نويسد:
“ديدم روان زني که زبان به گردن همي‌کشيد و در هوا آويخته بود. پرسيدم اين روان از که است؟ سروش پاک و ايزد آذر گفتند که اين روانِ آن بدکار زن است که به گيتي، شوي و سرور خود را پست انگاشت، نفرين کرد و دشنام داد و پاسخ‌گويي کرد.”

گفته مي‌شود که در صدر اسلام زنان مسلمان معاشرت بيش تري با مردان داشتند. اما در سال‌هاي بعد با تشکيل دربار و حرمسراهايي به‌شيوه‌ي ايرانيان و ساير ملل قديم، توسط امويان و سپس عباسيان و سلسله‌هايي که بعدها آمدند، رواج مدنيت و شهرنشيني، زيادشدن تعداد کنيزان و غلامان در بين مسلمان‌ها، زنان به‌تدريج در اندرون‌ها و حرمسراها محبوس گشتند. در محيطي که سادگي و صميميت زندگي از بين رفته بود و تجمل و فساد جاي آن را گرفته بود، مردان بيش تر و بيش تر در باره‌ي زنان نظر بد يافتند و بيش تر از پيش عرصه را بر آنان تنگ ساختند. داستان‌هاي زيادي در باره‌ي مکر زنان رواج يافت و اقوال و امثال بسياري در جهت خراب کردن شخصيت و جايگاه درست زن ساخته شد.
اين‌گونه تعصبات آن‌چنان گسترده شد که حتا فريضه‌ي علم آموزي را تحت‌الشعاع قرار داد و براي زن منع گرديد.

– زن به عنوان مادر

“اميرخسرو دهلوي” که مانند بسياري از شاعران فارسي زبان، شعرهاي زيادي در ستايش مادر دارد، از تعصب خشک و بي جاي مردم زمان خود به‌دور نمانده و مانند مردم دوران جاهليت، داشتن دختر را ننگ و عار مي‌شمارد و سرانجام از روي ناچاري، تسليم قانون طبيعت مي‌شود و حقيقتِ داشتن دختر را مي‌پذيرد. تسليم و رضاي او را در برابر امري ناخواسته در اين چند بيت مي‌توان ديد:
اي ز عفت فکنده بُرقع تور / هم عفيفه به‌نام و هم مستور
کاش ماه توهم به چه بودي / در رحم طفل هشت‌ماهه بودي
ليک چون داده‌ي خدايي راست / با خدادادگان ستيزه خطاست
من پذيرفتم آن‌چه يزدان داد / کان‌چه او داد باز نتوان داد
پدرم هم ز مادر است، آخر / مادرم نيز دختر است، آخر