گر بگویی سخنی، از سرِ اندیشه بگوی ورنه صد اندُه و اندیشه تو را بار آرَد گلبنی کو دهنِ غنچه گشاید بیوقت گل به سرما دهد و حاصل از او خار آرَد لب، کمان است و سخن، تیر؛ چو بیرون بجهد به کمانخانه که یارَد که دگر باز آرَد؟ آنچه منصور همیگفت گَهِ مستیِ عشق، … ادامه خواندن شعر
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.