مقاله روان شناسی

از وقتی مرا مرد خوانده سنگینی عجیبی بر شانه هایم نشسته که مرا در هم می شکند!

شاید وقتی کسی را دوست داریم تنها توقع ما این است که اجازه این را به ما بدهد که همان طور که هست دوست داشته باشیم و همان طور که هستیم از طرفش دوست داشته شویم و این شاید  اندک ترین چیزی باشد که یک زن از مرد زندگی خود توقع دارد همینطور یک مرد از زن زندگی اش؛ بغضی گلوی نازکش را می فشارد و دوباره ادامه می دهد: مدت طولانی بود که منتظر بودم تا فرصتی شود که دیداری داشته باشیم، بعد از مدت تقریبا شش ماه فرصتی میسر شد تا با هم دیدار کنیم، لحظه دیدارش شور و شوق عجیبی داشتم؛ شور دیدارش لرزه بر دلم می انداخت، تمام وجودم عمیقا پر می شد از هیجان و احساس شیرینی که به من اجازه نمی داد تا بیشتر از این به فردیت او احترام بگذارم و دلم می خواست تا او را برای خود داشته باشم؛ ولی ما زنها چیزی داریم به اسم غرور دخترانه، در فامیل چیزی داریم تحت عنوان غیرت و بار ناموس خانواده بودن که آن را همواره بر دوش می کشیم برای همین با داشتن چنین احساسی هم باید خود را سانسور کنیم تا مبادا جامعه ما را زنان «سرکش و چشم سفیدی» بداند که با چیزی به نام شرم و حیا آشنا نیستند. برای همین همه دل و احساس مان را با یک آه سرد به داخل فرو می کشیم و هر چه داریم را در درون خود نگه می داریم.

سر صحبت باز شد؛ از اتفاقات شش ماه که هیچ کدام مان در آن سهیم نبودیم صحبت کردیم و از تحمل روزهایی که واقعا به وجود هم احتیاج داشتیم حرف زدیم، در میان همه این صحبت ها یک باره سرش را بالا کرد و به چشمانم، چشم دوخت؛ به من گفت: «تو واقعا خیلی مرد هستی دیگه نمی دانم چه بگویم». شاید این تنها جمله ای بود که توقع و انتظار شنیدنش را نداشتم من نمی خواستم مرد باشم، تحمل من، صبر من، عشق و علاقه من مردانه نبود که برای تحسینش مرد خطاب شوم! من دختری بودم که زنانه و صادقانه حاضر بودم تا پای انتخاب خود باشم و همه مسئولیت آن را بر دوش بکشم ولی برای این انتخاب، برای این جسارت و برای به دوش کشیدن همه شرایطی که به خاطر این انتخاب بر من تحمیل می شد؛ هویت زنانه و لطیف خود را به مردی که در برابر مشکلات قد خم نمی کند و مردانه می ایستد، عوض کرده بودم. با شنیدن این جمله احساس می کردم از درون تکه تکه شده ام. تازه آن زمان فهمیدم که درک ما از هم با هم تفاوت دارد؛ حس کردم او نمی تواند مرا درک کند و این ضربه سختی برای من بود. جمله این که تو واقعا مرد هستی مرا وادار می کرد تا محکمتر باشم، وادار می کرد که تمام این مشکلات را برای بار دیگر و بارهای دیگر تحمل کنم، مرا مجبور می کرد تا خود واقعی ام نباشم؛ اینکه از سختی دم نزنم و باز هم در میان مصروفیت های روزمره اش فراموش شوم ساکت بمانم و دیدنش را نخواهم روح نازک مرا می آزرد و ظرافت احساسم را به تمسخر می گرفت. به یکباره احساس ناتوانی بیش از اندازه ای به من دست داد، اینکه دلم شکسته بود را فقط خودم می توانستم درک کنم، نمی خواستم با گفتن این حرف به او، خودم را ضعیف جلوه بدهم، او برای ادامه زندگی اش، به یک آدم قوی احتیاج داشت تا بتواند پا به پای او مشکلات را تحمل کند و از موانع و چالش ها بگذرد و من نمی خواستم که ضعیف باشم، در حالی که ضعف را با تمام وجود در درونم احساس می کردم.

حالا یک سال از این ماجرا می گذرد و من در مقابل مشکلات «مرد تر» شده ام؛ یاد گرفته ام تا در برابر مشکلات و سختی ها دم نزنم و از دلتنگی هایم سخنی بر لب نیاورم. یاد گرفته ام که همه سختی ها به هر اندازه و حالتی که باشند، پشت سر گذاشته می شوند و من باید در مقابل شان از خود ضعف نشان ندهم. حالا تبدیل به آدمی شده ام که کمتر اهمیت می دهد کمتر حرف می زند و کمتر می خندد، دختری که برای به دوش کشیدن نام و نشان خانوادگی دوری ها را تاب می آورد و برای خوش نگه داشتن و تسلیم نشدن کسی که دوستش دارد خودش را قوی ساخته است اما این قوی شدن به قیمت سانسور زنانگی و احساس نرم و لطیفم برایم تمام شده است. حالا به اندازه ای قوی شده ام که حتی می توانم از کسی که این مردی و این قوی شدن را از من توقع نموده نیز بگذرم چرا که قوی بودن از من، من دیگری ساخته که با چهره واقعی ام بسیار تفاوت دارد. نمی دانم گم شده ام و یا تازه خود را پیدا کردم و این احساس سردرگمی بیش از همه چیز مرا می آزارد. اما من هنوز هم باید قوی باشم، باید «مرد» باشم و تحملم بیشتر شود.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا