هنر و ادبیات

فریبا نصریان :زندگی مال من است/ نمیگذارم که بحراج رود

این شعر برتولت فریدریش برشت یا از الا کاگان روسی یا لویی آراگون شاعر عشق و انقلاب فرانسه یا از فروغ فرخزاد نیست. این شعراز فریبا (نصریان) است.

این شعر برتولت فریدریش برشت یا از الا کاگان روسی یا لویی آراگون شاعر عشق و انقلاب فرانسه یا از فروغ فرخزاد نیست. این شعراز فریبا (نصریان) است.
بانوی که هنوز نو جوان بود که باغستان ذهنش را عطر گلهای عشق به زیبایی، صفا و صمیمت پُر نموده بود. با خیالات دل انگیز به دشت های شقایق ، کنار دریا های آرام و آبی و درچشمان آهوان معصوم و زیبای دره ها و کوهپایه ها گردش می کرد . او شب ها تا نیمه های آن افزون بر دروس مکتب کتاب می خواند، کتاب رمان و شعر. او بی گمان از آوان جوانی رویای بال و پر گشودن از بندها و نا آزادگی ها را داشت چنانکه بعد ها سرود:
«دست در دست من بگذار
تا مست و بی پروا
دنیا را تسخیر کنیم
ای روح من
بال ببال من بگذار
تا از دام ها
بدور رویم
بیا تا مستانه پرواز کنیم
فریبا نصریان به تحصیل خود در آلمان که پناهنده شده بود اقدام کرد، لسان را آموخت و انستیوت پیداگوژی و روانشناسی اطفال را به پایان رسانیده و به حیث آموزگار و ترجمان پذیرفته شد. و در کنار پرورش شهزاده ی کوچک خودش به دلجویی و مدد به شهزاده گان یتیم کشورش رسمن همت گماشت که بخشی از احساسش را در برابر کودکان میهنش چنین قلم زد:
شهزاده ای کوچک
اشکهای حلیم و بی کینه اترا نگهدار
با لالائی سوزناک باد
که شکنجه وار
گریه را وسوسه میکند
خو بگیر
از ضجه های قربانی شدگان
که از سوی
جانوران عنان گسیخته می آید
عادت کن
صدای ناله های طفل محبوس را
دیو صفتان نخواهند شنید
در طومار جباران عصر
واژه ای انسانیت رقم نخورده است
فرشته ای کوچک
که تاراج ستمگران و دژخیمان
در دیار مرگ شده ای
اشک مریز
بگذار که سرنوشت دردناکت
و ماجرای غمگین چند نسل
که در قاب عزا گرفته شده
تاریخ را بلرزاند
برگرفته شده از مجموعه ی شعری سپیدار ها
اما داشته ها ، خواسته ها آرزو و علایق دوره جوانی خویش را فراموش نکرد. او باید رویا های خود را در واقعیت تحقق می بخشید و درشعر های خود می سرود و می نوشت. اینجا بود که گزینه ازشعر های خود را زیر عنوان (سپیدار ها) به نشر رساند. اما خون ریزی ،استبداد مذهبی و قومی گرایی روانش را زخم زد تا جایی که سرود:

نام تو چیست
که به غوغای رودخانه میماند
و از انعکاس اش
در کوچه های خاطرات باران زده
بمشام باد
مثل عطر بنفشه میپیچد
مثل رازی نوشته
بربال پروانه ها
که باغ را در آینه تو میبیند
ومثل خوشه های گلاب
از کتاره های دیوار
سرازیر میشود
نامت قریب روستاست
که شبها در چتر آسمانش
سقف خواب مرا میدزدد
و عطر درختانش
بوی خدا را به بیداری من صدا میکنند
تصویر نامت را میکشم
و حروف خام
در دستهای خسته ی من
شعر میشوند
شعرم حرام باد
اگر جزنام تو سرایم
و یا در جای دیگر سنگینی سایه شوم جنگ را چنین ترسیم می کند:
اشک رمیده بر صورت
دخترکی استم
که همبازیش پس از انفجار
فقط عروسک خون آلودش را
بروی بالشت رویا ها
از خود بجا ماند
و من هرشب
از فراز بامهای خفته
در تاریکی و ترس
در متن آبیچه تاریک
بسراغش میروم
و دفترچه ای ناتمامش را که
در آن باشمردن اجساد
جمع و تفریق یاد گرفته بود
ورق میزنم
کنار رنگین کمان سیاه نوشته بود
داسهای که جنگ را درو میکنند کجاست؟
من صدای خفته در گلوی کودکم
که با نوای خسته و بی نور
از زایش چشم میگشاید
به دریچه ی مرگ
و در ظلام گور
از هر سو هیاهوی مرگ می گزد
رگبار جانش را
که
اهریمنان کرگس
با چهره ای خونبار
قتاله ی مرگند
در زیر بمباران بی فرجام استعمار
ویا در منجلاب آلوده ی بازار
هرشب منتظر است که مادر از زیر لبخند غبارآلودش
قصه ی ناگفته ای سیندرلا را برایش از سر گیرد
اما
مرده گان بر نمیگردند
ف ـ ن
فریبا نمی توانست معیار های دیروزی رویا های خود را با معیارهای امروزی که کاملا دگرگونه شده است و هیچگونه مطابقت با دیروز ندارد در شعر غنایی رقم بزند. او کمتر عاشقانه می سراید و به ترسیم زیبایی ها می پردازد و این از سببی است که او نتوانست به مرحله ای رشد رسد که عشق در وجودش بشکفد ونمو نماید و افزون بر این، معیار ها، ارزش ها و اوضاع اجتماعی تغییر بنیادی یافت و بسوی خرابی و ویرانگری چرخید. دهن بندی، خفقان، اختناق و اسارت فرهنگی سرزمین اش را ویران نمود، اما او چی میتوانست بکند بجر اینکه بگوید:
مرا ببخش میهنم
گامهای خسته ام
در تکثیر درد
طرح عبور را
بسمت تو میبافند
و
نگاه نگرانم
در پشت پنجره های انتظار
به بند کشیده شده اند
میخواهم ابرهارا
از حریر آسمانت بردارم
و در صلابت کوهت
آفتاب شوم
در مرز خواب و بیداری
زیر پلک کابوس‌ ها
میبینم که
مسیح به صلیب کشیده ای
و من تن غرق در خونت را
لمس نمیتوانم
برای این همه شرمنده ای توام
خانه ام
مرا ببخش
که راهی برای نجات ماهیان از چنگ کوسه ها ندارم
مرا ببخش میهنم
مرا ببخش
مرا ببخش
ف ـ ن
فریبا در اشعارش بیشتر از شکل ساختاری شعر به شکل ژرف تر و عمیق تر شعر یعنی به مضمون شعر و محیط که شعر در آن باید جایگاه خود را تثبیت نماید می اندیشد. به همین سبب بسیاری از اشعارش میهنی و از درد و رنج جامعه اش حکایت دارد اینجاست که پرداختن به تقطیع اشعاربانو فریبا نصریان در واقعیت نباید تنها به شکل ظاهری شعر او توجه گردد بلکه فریبا میخواهد به اشکال فکری اشعارش توجه به عمل آید .
آگاهیم که گاهی محیط شعر، شاعر را وامیدارد که شکل ساختاری شعر را نا دیده انگارد و به مضمون موافق با محیط توجه نماید :
ببین ای عزیز
در این ماتمسرا
چه ماتمها برپاست
ببین که بینوایان
در چه جهنمی بسر میبرند
در چنگ
تعلقات منحوس
آدمها چه بزاری زار میمیرند
حکایت این غمنامه
درد مکرر است
اینان چگونه
منت ابر را بردوش کشند
وبه امید اشکهای یخ کرده
زبان در کام آتش گرفته ای
خود بگردانند؟
ببین که یاغیان انسان نما
کاروان بشریت را اسیر خود ساخته اند
و به وادی مدافعان دین
که درکنارمعابد دروغین
خداهای بدلی را برآن ترسیم کرده اند
و صورت های از خدا بیخبر
اربابان زر و سیم که اجیر استعماراند،
میفرستند
و از آنجا بسوی دخمه ای آرام
دور از کثافتکاریهایشان
جاییکه دیگر انسانیت
در گرو زنده گی نیست
و این یک ناله ی که
بگوشت میرسد
یکی از هزاران ناله هائیست
که در هزار یک از محله های
زنده گی میشنوی.
“فریبا نصریان”

باری فروغ فرخزاد در شعر آیه های زمینی گفته بود :
و برفراز سر دلقکان پست
و چهرۀ وقیح فواحش
یک هالۀ مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت

اما فریبا نصریان با وضاحت بیشتر انگشت تقبیح بر این دلقان پست می گذارد و می گوید:
باآماج تبرها
محراب شادیهای ما نرا
در بلوغ رشد ویران ساختید
و صحبت فصل چراغانی را
با رجز پر از فاجعه همصدا کردید
دیگر شعار آرامش آماج تبرهاشد
آه
ای مدعیان صلح
رفاه ما در کنف چلیپای پراز وحشت شماست
واین موجهای خسته از طغیان
در طوفان دل ما
غوغای محشر شماست
در تصویر پوچ بهشتی تان
شیوه ی زنده گی مارا
جهنم ثانیه ها ساختید
و در تقدیرهای خسته از بیداد مان
سوگند زهر چو تیغه ی شمشیر
ریختید
تا در انجماد یک تب جانسوز بی رمق بسوزیم
و خاکستر شویم …»
ف ـ ن

و گاهی نصریان با خشم بیدریغ زنانه براستبداد مذهبی نیز می تابد، اومانند زنان عادی گریه و ناله نمی کند و شجاعانه می گوید:
به فتوای مرگبار کج دینان با دلی خارا
ستاره های روشن آسمان کابل را به غارت بردند
و باد آرزوهای خفته در گور را از تن خاک تکاند
بنام دین مضحک ات
و نمازهاییکه آذانش خمپاره هاست
شمشیر تبعیض بر جبین سیاه ات پینه کرده
و پیکر ملت را چاک کردی
چه خوف انگیز است رویایت
که به طمع به برکشیدن دختران دست نخورده در بهشت
بانعش ذلیلت خون میریزی
وباشعارهای دزدیده از قرآن
مرگ را بر ملت افغان تلاوت میکنی
با وجدان منفورت خشنود از کشتار
به پابوسی بادارانت میشتابی
و از این هیبت تاریخ
در هوای فرسوده از بوی ریا
اشک تمساح به نمایش میگذاری
ننگ و نفرین برتو ای قوم غضب
شرم برتو و اهانت هایت !!!

چیزی بسیار با ارزش که پس از روی آوری فریبا نصریان به فرهنگ و ادب و زنده کردن رویا های جوانی اش نصیب گردید اینست که او توانست به شناخت انسان ها دست یابد. او توانست به گفته فروغ فرخزاد هاله مقدس نورانیی که برچهره وقیح فواحش فرهنگی و دلقکان پست سیاست مانند چتری سایه افگنده بود ، برون از آن چتر شناسایی شان کند. او شعر خود را در خدمت مردم ساده سرزمین خود قرار داد و از فریبکاران روشنفکر نما و دستاریان که هر روز به رنگی لباس می پوشیدند و دستار می بستند با نفرت دوری گزید.
مزرعه ی سیاه
دیریست معصومیت ها
زخمی خشم اند
خشم اهریمنان
چرا پایان نمی گیرد ؟
بوی تعفن می دهد
ماحول جنایتبار شان
درتاریکی مظلم شب
در کولاک مرگ
هیمه افروختند
و شیون آفریدند
و اینک در مسیر هول
تک چراغ تاریک
در جاده های مه زده شهر
تک باغ خشک
در سیل کویر سرد
یک دسته مترسک و کلاغی
در مزرعه ی سیاه
و پرواز شب
در سکوت
که حتی صدای گریه ای باد
شنیده میشود
زرخنه تنگنای شرم
و خیانت شب
هر شب تمام
با چشم های زل زده
می بینیم
عفریت مرگ را
وکابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
“فریبا نصریان”
سراسر زندگی بانو فریبا نصریان دست و پنجه نرم کردن با بیداد و استبداد و آدمهای در قماش روشنفکران جعلی و مذهبیون حورطلب است. افزون بر این که روان شاعر را در اوج جوانی درد جانکاه سرطان نیز افسرده کرد ولی با تمام شهامت زنانه چنانکه علیه مفاسد و مفسده ها به مبارزه قد بر افراشت علیه این بیماری نیز مقاومت نمود و پیروز شد . او به زندگی گفت:
سلام زندگی
من خریدار توام
عشقت به چند
فریبا نصریان
و فریبا زندگی را با لبخند شجاعانه خود خرید اکنون قصد دارد فقط عاشقانه زندگی کند. از زیبایی های زندگی لذت ببرد ، در ساحل دریا های آرام و خروشان به تفکر بپردازد و در باغستانهای سبز گل اقاقیا و رز ببوید.
زندگیش بهار بادا
سلیمان “راوش”

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا