زنان در رسانه های اجتماعی

از تمامی دارایی هایش همین یک پشتاره را گرفت و فرار کرد!

نمی دانم وقت پیدا کرد تا هنگام فرار برگردد و به خانه ای که هر سنگ و کلوخش را می شناخت آخرین نگاهش را بیندازد یا نه.

رنج و دردهای ناشی از جنگ تحمیل شده های ناخواسته ای هستند که بار آن را جز مردانه وار تاب آوردن چاره دیگری نیست. این روزها کشور درگیر جنگ های قدرت طلبان در نقاط مختلف کشور است گروهی که خود را بر حق می داند و با کشیدن جنگ به خانه های مردم و فشار آوردن بر آنها می خواهد دولت را مجبور به باج دهی نماید و در این میان پیامدهای این جنگ ناعادلانه دامن گیر شهروندان کشور و به ویژه زنان و کودکان می شود. تحمل این گونه شرایط کار آسانی نیست ولی مردم ما سالیان سال با چهره جنگ آشنایند و قربانی های زیادی در این راه داده اند. به تازگی عکس مادر رنج کشیده ای از ولایت قندهار در صفحات مجازی دست به دست می شود که گویای درد عمیقی است، کاربران زیادی با نشر این عکس ابراز همدردی کرده و خواسته اند تا چهره منفور جنگ را بیشتر و بهتر به یکدیگر بشناسانند. در این میان مکیه منیر در صفحه فیسبوک خود رنج های مادران افغان را در نتیجه کوچ های اجباری چنین نوشته است:
«این تصویر مرا به یاد جنگ های داخلی انداخت و تصویر آن در مقابل چشمانم مجسم شد که ما و سایر باشنده های کابل برای زنده ماندن از یک منطقه به منطقه دیگر می رفتیم و مادرم به خاطر زنده ماندن فرزندانش چه حالتی داشت. با دیدن این تصویر و حالت این مادر نتوانستم که مانع ریختن اشکم شوم، مگر تا چه وقت این حالت ادامه خواهد داشت؟ تا وقتی که ما ما نشویم».
عطیه مهربان کاربر دیگر صفحات اجتماعی نیز در رابطه با آوارگی و کوچ اجباری چنین نوشته است: «گاهی من و نسیبه وسایل خانه را که از کار افتاده از مادرم پنهانی دور می اندازیم. در بدخشان در یک اتاق وسایل مان را مانده ایم. هر وقت به مادرم می گویم آنان را به کسی بدهد عصبانی می شود و می گوید: «کل شانه به صد خون دل جمع کدم. دلم نمیشه یک ته شه ای جاش شور بتم ولو هیچ وقت استفاده نکنم». از وقتی این عکس را دیدم حالم دگرگون شد و از دورن منقلب شدم. شاید فرزندش را کشته باشند. خانه ای را که شاید شصت سال مثل مورچه جمع کرد و ساخت در یک لحظه از دست داد و از تمامی دارایی هایش همین یک پشتاره را گرفت و فرار کرد. نمی دانم وقت پیدا کرد تا هنگام فرار برگردد و به خانه ای که هر سنگ و کلوخش را می شناخت آخرین نگاهش را بیندازد یا نه.
چگونه از قشلاقش، از گلیمش و حتی از گور فرزندش جوانش که کنار قریه شاید دفن بود، دل کند و فرار کرد؟
ملا برادر، ملا حکیم، استانکزی و همه کسان دیگری که قدرت را در سر بریده فرزند و اشک گوشه چادر این مادر جستجو می کنند، فکر نمی کنند روزی این اشک ها و آن خون های روی جاده دامن خانواده های خودشان را خواهد گرفت؟ ما را چه شده؟
در این فصلی که که دنیا بنا دارد از زمین به سیاره ای دیگر کوچ دل به خواه کند،‌ما همدیگر را از کلبه گلی اش بیرون می رانیم و در بیابان ها و جاده های بی آب و نان می گذاریم تا بمیرند؟ چند میلیون آدم دیگر باید بمیرد، معلول شود،‌ بی خانه و در به در شود تا چند نفر به همه چیز برسد؟
فقط امیدوارم جهان این قدر بی ارتباط معنی دارد با ما نباشد و روزی هر چه بر ما آوردند بر سرشان بیاید».
سونیا احمدی در پاسخی که به نوشته خانم مهربان نوشته: «ای دریغا به حال مردم مان! ما هم همین روزها مجبور به ترک خانه و کاشانه مان هستیم. خانه ای که به گفته شما پدر و مادر من به چه ذوق و شوقی ساخته اند؛ چه روزهای خوب و بد را در آن تجربه کرده ایم؛ شهر و دیاری که با خشت، سنگ، جاده و درختش … خاطره داریم. وای به حال مان…».
سنجر ظفری کاربر دیگر صفحه اجتماعی فیسبوک نیر نوشته: «ملت ما را سوژه دردمندترین داستان های نویسندگان ساخته اند و ما را ناب ترین تصویر چون؛ فقر، اشک، آوارگی،‌ جنگ و … روزهای پر از سیاهی و خونین ترین تاریخ را تجربه می نماییم همه چشم و گوش بسته ایم به اخبار شکست و پیروزی، تف باد به چنین پیروزی ها و نفرین باد بر جنگ تان».
آنچه از مشاهده و مطالعه صفحات اجتماعی به دست می آید، خستگی شهروندان از تداوم جنگ ها و خشونت های بی پایان در کشور است اما آیا تنها خستگی ما از این وضعیت می تواند راه حلی برای قطع جنگ باشد و یا دستان نامرئی دیگری برای پیاده نمودن و حتی توقف جنگ در این سرزمین وجود دارند که همه شهروندان را بازیچه دست امیال خویش قرار داده است و اما به راستی تا چه زمان باید نظاره گر این وضعیت بود و آوارگی ها را در مقام تجربه و نظاره تحمل کرد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا