هنر و ادبیات

مدینه سادات: نکند دوری تو رنج دهد قلب مرا / نکند غرق شوم وقتی تو را می نگرم

از خانه و کاشانه پدرم در سرپل چیزی جز تلی از خاک باقی نمانده است. شنیدیم که تانک های شوروی از روی خانه مان گذشته و همه چیز را نابود کرده و تل خاک خانه ما امروز گفته های شنیده را تصدیق می کند .

من مدینه سادات فرزند سید علی محمد از ولایت سرپل هستم، مجاهدین با ارتش سرخ به ایران مهاجر شدیم
از خانه و کاشانه پدرم در سرپل چیزی جز تلی از خاک باقی نمانده است. شنیدیم که تانک های شوروی از روی خانه مان گذشته و همه چیز را نابود کرده و تل خاک خانه ما امروز گفته های شنیده را تصدیق می کند .
در ایران رشد و نمو کردم .. دروس ابتدایی و متوسطه خود را در ایران به اتمام رساندم. سند صنف 12 خود را اخذ کردم و در سال ۸۳ بعد از سرنگونی حکومت طالبان، به وطن بازگشتیم. ازدواج کردم و ماحصل این زندگی دو فرزند به نام های نرگس و احسان است. از سال 2010 به کار بیرون از خانه روی آوردم، از کارهای تیمی و پروژه ای شروع کردم و به کارهای رسانه ای رسیدم. هفت سال زندگی خود را به کار در رادیو و تلویزیون اختصاص دادم، بعد از رسانه به کارهای اداری روی آوردم.
در طی این سال ها به فعالیت های مدنی علاقمند شده و گاه گاه در کنار فعالین مدنی می ایستادم و تا هنوز از فعالیت های مدنی فاصله نگرفته ام. به نوشتن علاقمند بودم و از ۱۸ سالگی دلنوشته هایم را می نوشتم. ده سال دوری از نوشتن مرا از خود بیگانه کرده بود و همین شد که دوباره شروع به نوشتن کردم. نوشتن دوباره جان دیگری به من بخشید؛ گاهی از غم، گاهی از درد، گاهی از عشق می نوشتم.
نمونه ای از اشعارم:
شهر را دغدغه ی یار به هم می ریزد
خانه را چون تل آوار به هم می ریزد
هر چه ما رشته نمودیم برای فردا
با نگاهش به دل زار به هم می ریزد
چه قدم ها که چه محکم به زمین می ماندیم
هر قدم از پی دلدار به هم می ریزد
کشت امید نمودیم ، بهاران بشود
می رود ، باز هم اینبار به هم می ریزد
روی چوکی بنشینی و نگاهش بکنی
در وجودت دلت هر بار به هم می ریزد
دست در دست خودت ، گوشه نشینی بکنی
گوشه دنج تو بسیار به هم می ریزد
همدل و همره و همسایه ی خود هم باشی
بی وجود مه او ، کار به هم می ریزد
م.س

نکند در دل من رخنه کنی بی خبرم
نکند عاطفه ی تو بشود تاج سرم
نکند با تو و یا بی تو مردد گردم
من که از سایه تردید خودم می گذرم
نکند دوری تو رنج دهد قلب مرا
نکند غرق شوم وقتی تو را می نگرم
گرمی دست تو را دست من احساس کند
و همین هم بشود عادت دیرینه ترم
در کنار تو قدم با قدمت ساز کنم
و فقط در بر خود ساده بیابی اثرم
ترسم این است که دنیای دلم گردی و باز
بروی از نظرم ،باز روی هم ز برم
م.س

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا