گفته های پنهانی

گریز از تقاضاهای نامشروع صاحب کارم

صاحب کار سر صحبت با من را باز کرد،‌ من این کار او را به نوعی وارد شدن به زندگی شخصی خود تلقی میکردم،‌ او از زندگی شخصی من گاها برخی سوالات را می پرسید و جویای وضعیت زندگی من می شد و من هم جواب می دادم چرا که به دل هراس از دست دادن وظیفه را داشتم و اگر این اتفاق می افتاد دیگر نمی توانستم از پس مخارج دانشگاه و تحصیلاتم بربیایم و زحمات چند ساله ام به خاک یکسان می شد.

شاید بتوان گفت که زندگی در شرایط بد اقتصادی از همان ابتدا در تقدیر خانواده ما رقم خورده بود و این موضوع باعث می شد تا ما در شرایط بدی از وضعیت زندگی قرار بگیریم.
سال دوم دانشجویی ام در یکی از دانشگاه های خصوصی در کابل بود، در خانواده تنها این پدر بود که نان آور خانواده محسوب می شد و با شغل آزاد دکانداری تأمین مخارج خانواده را می کرد که آن هم بستگی به این داشت که بتواند چیزی را بفروشد و یا خیر، گاهی کارها خوب پیش می رفت و می توانست که سودای بهتری برای خانه بیاورد و گاهی هم کارهایش به خوبی پیش نمی رفت و مجبور بودیم که به شکلی گذاره کنیم. پایین بودن درآمد پدر باعث می شد تا هزینه و مخارج تحصیلی من به خوبی تأمین نشود و این موضوع سبب می شد تا در جستجوی کار نیمه وقت برای خودم جهت تأمین مصارف تحصیلی ام شوم. بنابراین به جستجوی کار پرداختم، به هر جایی که وظیفه اعلان می شد درخواست تقاضای کار می فرستادم اما نتیجه ای نمی گرفتم گاهی خسته و ناامید از جستجوی مکرر با خود فکر می کردم؛ در کشوری که لیسانس ها و ماستران زیادی بیکار در خانه هایشان نشسته اند من چطور می توانم صاحب وظیفه ای شوم و این بیشتر مرا ناامید می کرد اما باز هم چاره ای جز امیدوار بودن و تلاش برای جستجوی کار نداشتم چون در شرایطی نبودم که بتوانم دست زیر الاشه بنشینم و تنها تماشاگر وضعیت باشم. سراغ سایت های کاریابی رفتم و در هر اعلان کاری که در مطابقت به توانایی ام بود درخواست فرستادم اما با گذشت روز های متعدد و تلاش های مکرر ، از این که به هیچ یک از درخواستی هایم جوابی دریافت نکردم امیدم را از دست دادم و تصمیم گرفتم که دست از تلاش بردارم و درس هایم را نیز درهمین جا متوقف کنم. چند روزی گذشت و برای خودم تلقین کردم که هیچ وظیفه ای برای من وجود ندارد و در آمدی برای تامین هزینه های تحصیلی ام ندارم.
اما به صورت ناگهانی در همان روزهای ناامیدی تماسی دریافت کردم که گویا از آنان در خواست کار کرده ام و در این تماس برایم وظیفه ای را پیشنهاد کردند که در مطابقت به شرایط من بود.
در شرایطی قرار داشتم که شنیدن پیشنهاد کاری از بهترین خبرهایی بود که می توانستم بشنوم. این خبر به اندازه ای برایم خوشحال کننده بود که حتی به هیچ یک از شرایط کاری و محیطی که قرار بود در آن کار کنم فکر نکردم و تنها به پیشنهاد کار پاسخ مثبت دادم چون آن را یگانه راه و وسیله برای رسیدن به آرزوهایم می دیدم. با تمام وجود و رضایتمندی به کار شروع کردم آنجا یک مطبعه بود که کار من نیز مارکیتینک آنلاین بود و از طریق صفحات انترنتی می توانستم که در هر جا و هر زمان کارهایم را انجام بدهم و نیاز به زمان و مکان مشخص نداشت.
در نخست کارهایم را به صورت غیرحضوری پیش می بردم اما به مرور زمان صاحب کارم از من خواست که بعد از تایم دانشگاه به دفتر کاری بروم و بعد از مدتی در تایم رخصتی، پشت دروازه دانشگاه برای بردن من می آمد و مرا به دفتر می برد. در دفتر مطبعه با هیچ کدام از کارمندان آشنایی نداشتم خصوصا اینکه بخش کاری آنها از من جدا بود و کسانی را که به گفته صاحب مطبعه در یک بخش با من همکار بودند به صورت غیرحضوری کار می کردند و نیاز نبود تا به شکل حضوری به دفتر حاضر شوند.
به تدریج صاحب کار سر صحبت با من را باز کرد،‌ من این کار او را به نوعی وارد شدن به زندگی شخصی خود تلقی میکردم،‌ او از زندگی شخصی من گاها برخی سوالات را می پرسید و جویای وضعیت زندگی من می شد و من هم جواب می دادم چرا که به دل هراس از دست دادن وظیفه را داشتم و اگر این اتفاق می افتاد دیگر نمی توانستم از پس مخارج دانشگاه و تحصیلاتم بربیایم و زحمات چند ساله ام به خاک یکسان می شد.
صاحب کار که هر ماه یکی دو بار به خاطر کار های مطبعه به پاکستان رفت و آمد می کرد و زمانی را که وی در کشور نمی بود احساس آرامش بیشتر به من رخ می داد چون در کنار آن مرد احساس ناراحتی می کردم اما نمی توانستم که این ناراحتی ام را برایش ابراز کنم. با گذشت دو سه ماه کاری از این که صاحب کار تلاش داشت تا روز به روز خودش را با من نزدیک تر کند سبب رنجشم می شد و من به بهانه های مختلفی کوشش می کردم که از او دوری کنم و کار ها را بیشتر به صورت غیر حضوری به پیش ببرم. یک روزی که در آخرین روز های ماه کاری قرار داشتیم از من خواست که برای دریافت معاشم به دفتر بروم، من از این که به معاش نیاز داشتم به دفتر کاری مراجعه کردم.
در فضای دفتر احساس امنیت نداشتم چون جز من و صاحب کارم کسی دیگری آنجا حضور نداشت و احساس کردم که اینجا قرار است اتفاقی رخ بدهد، تقاضا کردم که هرچه زودتر معاشم را دریافت کنم و از اینجا بیرون بروم اما !!! صاحب کار به گونه آشکارا از من خواست که چند لحظه ای در کنارش بنشینم و با هم صحبت هایی داشته باشیم.
من به صراحت برایش گفتم که وقت ندارم و هر چه زودتر معاشم را بدهید که من بروم اما با لحن تندی صاحب کار مواجه شدم که به گونه تهدید آمیز برایم گفت :«معاشی وجود ندارد، مگر این که چند لحظه ای با من باشی». با شنیدن این جمله شوکه شدم و ترس و لرز تمام وجودم را فرا گرفت و نمی دانستم چی کار کنم چون توان مبازره با این مرد عظیم الجثه را در خودم نمی دیدم.
با وجود آن هم کوشش کردم که به بهانه اینکه جایی دیگری کار دارم خواستم که زوتر از آنجا بیرون شوم اما او به حرف های خودش اصرار کرد و شروع کرد به پرسیدن سوالات شخصی و با پرسش های پی هم وارد حریم خصوصی ام شد. او به حرف های خودش ادامه می داد و می گفت میدانم که مشکلات اقتصادی زیادی داری و من همرایت کمک می کنم که همه مشکلاتت حل شود.
من که شدیدا ترسیده بودم و جز بیرون شدن از این مکان به چیزی دیگری فکر نمی کردم تنها تلاشم این بود که راه فراری برای خود پیدا کنم تا از چنگ این مرد بیرون شوم.
با گریه و تضرع از او خواستم که از این حرف ها و خواسته هایش دست بردار شود اما او به اشک هایم توجه نکرد و با خواسته هایش پافشاری می کرد. بالاخره از تمام انرژی و قوتم استفاده کردم تا به طرف دروازه فرار کنم که موفق به این کار شدم و به بخاطر فرار کردن از آن جا از گرفتن معاشم نیز دست بردار شدم. هیچ گاهی فکر نمی کردم که در زندگی چنین روزی را ببینم و یا به خاطر کار با چنین صحنه ای روبرو شوم اما بازی روزگار قسمی است که همیشه صحنه هایی را برایت به تصویر می کشد که باورش در ذهن نگنجد.
رفتار صاحب کار باعث شد تا ضربه روحی شدیدی را تحمل کنم طوری که دیگر حتی توانایی حاضر شدن به صنوف درسی خود را نیز از دست دادم و حتی در خانه نمی توانستم تا حواس خود را جمع نمایم. همین که تنها می شدم صحنه های وحشتناک روبرو شدن با صاحب کار پیش چشمم مجسم می شد و بیچارگی و عجز در تمام بدنم ریشه می دواند و این بسیار برایم تلخ و گران تمام می شد. این وضعیت به حدی ادامه پیدا کرد که من درس و تحصیلات دانشگاهی خودم را رها کردم چون دیگر انگیزه ای برای تعقیب دروس خود نیز نداشتم. گاهی با خود فکر می کردم که حتی اگر درس های خود را هم به اتمام برسانم باز هم مجبور هستم در جایی برای کسی کار کنم و هیچ ضمانتی نبود که او با من رفتار درست و انسان گونه داشته باشد، برای همین قید وظیفه اجرا کردن را هم برای همیشه زدم و به تنهایی و انزوا در خانه روی آوردم تا از این طریق لااقل به خود آسیبی نرسانم. حسی که از من جدا نمی شود حس نفرت از مردان است که به خاطر استفاده از دختران و زنان به هر طریقی روی می آورند و از فقر و ناداری و شرایط خراب اقتصادی شان استفاده می کنند تا لحظه ای بتوانند خوش باشند و این برای من بسیار آزار دهنده است.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا